بــــــرگ مـــعــرفـــــت
برگ درختان سبز در نظر هوشیار --- هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
درباره وبلاگ


خدایا مرا این عزّت بس است كه بنده تو باشم،
و برایم این افتخار كافى است كه تو پروردگار من باشى،
تو آنچنانى‏ كه من دوست دارم،
مرا هم, چنان كن كه خود دوست دارى.

مدیر وبلاگ : علیرضا سرداری
مطالب اخیر

 اعتراف پدر عمربن سعد در باره حضرت علی علیه السلام

2- حارث بن ثعلبه گوید:
موسم ماه ذى الحجّة یا شاید پیش از آن بود كه دو مرد بر ما وارد شدند و قصد داشتند و به مكّه و مدینه بروند و دیدند كه گروهى از مردم همگى بسوى مكّه روانند. حارث گوید: آن دو نفر گفتند: ما هم با آن مردم بسوى مكّه روان شدیم ، در راه به سوارانى بر خوردیم كه مردم در میان آنان بود كه گویا رئیس ایشان بود، وى از جمعیّت كناره گرفت و به ما گفت : حتما عراقى هستید؟ گفتیم : بلى عراقى هستیم ، گفت : لا بد كوفى هستید؟ گفتیم :
آرى كوفى هستیم ، گفت : از كدام قبیله اید؟ گفتیم : از بنى كنانه ، گفت : از كدام تیره ؟ گفتیم : از بنى مالك بن كنانه ، گفت : مرحبا، خوش آمدید شما را به تمام كتابهاى آسمانى و پیامبران مرسل سوگند آیا از علىّ بن ابى طالب شنیده اید كه از من شدیدا بد گوئى كند یا بگوید: او دشمن من است و بجنگ من خواهد پرداخت ؟ گفتیم : تو كه هستى ؟ گفت : سعد بن ابى وقّاص ، گفتیم : نه ، و لیكن شنیدیم ، مى گفت : از فتنه و آشوب أ خینس (كسى كه بالاى بینى او عقب رفته و وسطش بر آمده ) بپرهیزید، گفت : خنیس ها بسیارند، آیا شنیدید كه نامم را ببرد؟ گفتیم : نه ، گفت : اللّه اكبر، اللّه اكبر، حقّا اگر من پس از آنكه چهار مطلب از رسول خدا (ص) در باره او شنیدم با وى به جنگ پردازم گمراه شده ام و از راه یافتگان نیستم ، آن چهار چیزى كه اگر یكى از آنها براى من بود نزد من بهتر بود از دنیا و ما فیها كه به اندازه عمر دراز نوح در آن زندگى كنم . گفتیم : آنها را براى ما بازگو، گفت : من نیز به همین جهت از آنها یاد كردم .

رسول خدا (ص) ابو بكر را فرستاد تا آیه برائت را بر مشركین بخواند. چون شب یا پاسى از آن را پشت سر سپرد علىّ بن ابى طالب را بسوى او فرستاد و فرمود: برائت را از وى بستان و به من رسول خدا (ص) باز گرداند، چون ابو بكر نزد آن حضرت آمد گریست و گفت : یا برگردان ، امیر المؤمنین به سوى او روان شد و برائت را از وى گرفت و به حضور رسول خدا (ص) باز گرداند، چون ابو بكر نزد آن حضرت آمد گریست و گفت : یا رسول اللّه آیا خلافى از من سر زده یا آیه اى در باره ام نازل گشته است ؟ رسول خدا (ص) فرمود: آیه اى در باره تو نازل نشده لیكن جبرئیل (ع) از جانب خدا - عزّ و جلّ- نزد من آمده ، گفت : (هیچ كس از جانب تو نمى تواند پیامى برساند جز خودت یا مردى كه بمنزله تو باشد)، و على از من است و من از على هستم ، هیچ كس جز على از جانب من پیام نرساند و مطلبى ادا نكند.
گفتیم : مطلب دوّم ؟ گفت : ما و آل على و آل ابى بكر و آل عمر و عموهاى آن حضرت همگى در مسجد بودیم ، شبى در میان ما ندا داده شد همگى جز خاندان رسول اللّه و خاندان على از مسجد خارج شوید. همه ما در حالى كه بار و بنه را جمع كرده و با خود مى كشیدیم از مسجد بیرون شدیم ، چون صبح شد حمزه عموى آن حضرت نزد او رفته ، عرض كرد: یا رسول اللّه آیا هم ما در حالى كه عموها و سالخوردگان خاندان توایم بیرون نموده ، و این نوجوان را سر جاى خود باقى داشتى ؟ رسول خدا (ص) فرمود: به اختیار خود به بیرون راندن شما و جاى دادن او اقدام نكردم ، لیكن خدا- عزّ و جلّ- مرا بدین كار فرمان داده است .
گفتیم : مطلب سوّم ؟ گفت : رسول خدا (ص) در جنگ خیبر ابو بكر را با پرچم خود بسوى قلعه خیبر فرستاد، وى با همان پرچم بازگشت ، سپس ‍ عمر را فرستاد، وى همچنان بازگشت ، رسول خدا (ص) خشمگین شد و فرمود: فردا صبح پرچم را بدست مردى خواهم سپرد كه هم خدا و رسولش ‍ او را دوست دارند و هم او خدا و رسولش را دوست مى دارد، او مردى است كه پیاپى بر دشمن هجوم آورد و هرگز از میدان كارزار نگریزد، و باز نخواهد گشت تا خدا فتح و پیروزى را به دست او عملى سازد. چون صبح شد همگى ما نیمه خیز بر سر زانو نشستیم و منتظر بودیم تا شاید یكى از ما را فرا خواند ولى آن حضرت هیچ یك از ما را نخواند، فقط صدا زد علىّ بن ابى طالبى كجاست ؟ على را در حالى كه چشم او درد مى كرد.
آوردند. پیامبر (ص) آب دهان خود در چشم وى ریخت و پرچم را باو داد، و خداوند به دست او خیبر را گشود.
گفتیم : مطلب چهارم ؟ گفت : رسول خدا (ص) براى غزوه تبوك از مدینه بیرون رفت و على را بعنوان جانشین خود بر مردم گماشت ، قریش بر او حسد بردند و گفتند: پیامبر چون خوش ‍ نداشته على را همراه خود ببرد او را جایگزین خود قرار داده است . على از پى پیامبر براه افتاد تا ب آن حضرت رسید و ركاب شتر سوارى حضرتش را گرفت و گفت : من هم با شما مى آیم ، پیامبر (ص) فرمود:
چكار دارى ؟ او گریست و گفت : قریش چنین مى پندارند كه چون شما مرا دوست نداشته و همراهى مرا خوش ندارید مرا جانشین خود در شهر قرار داده اید.
رسول خدا (ص) به جارچى خود فرمود در میان مردم ندا دهد و سخنى را كه آن حضرت مى گوید بمردم برساند، سپس فرمود: مگر جملگى شما شخصى مخصوص و نزدیك به خودتان ندارید؟ گفتند: چرا، فرمود: براستى كه علىّ بن ابى طالب از میان خاندان من شخص ویژه من و محبوب قلب من است . سپس رو به على امیر المؤمنین كرده ، فرمود: آیا نمى پسندى كه منزلت تو نسبت بمن مانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد با این فرق كه پس از من پیامبرى نخواهد بود؟ على گفت : از خدا و رسولش راضى و خشنودم .
 سپس سعد گفت : این چهار منقبت ، و اگر مایل باشید منقبت پنجمى هم به شما باز گویم ، گفتیم : البته كه مى خواهیم .
 گفت : در حجّة الوداع با رسول خدا (ص) بودیم ، در راه بازگشت از مكّه در غدیر خم فرود آمد و به جارچى خود فرمود جار زند: هر كس كه من مولا و صاحب اختیار اویم این على نیز مولاى اوست ، پروردگارا دوست او را دوست بدار، و دشمن او را دشمن باش ، یار او را یارى نما، و از آن كس كه یاور او نیست یارى خود دریغ دار.
امالی شیخ مفید


نوع مطلب : روایات، اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها : علی، امیر المؤمنین، یاعلی، عمرسعد، عمربن سعد ابی الوقاص، سخنان رسول الله،
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic