تبلیغات
بــــــرگ مـــعــرفـــــت - مطالب ابر داستان
 
بــــــرگ مـــعــرفـــــت
برگ درختان سبز در نظر هوشیار --- هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
درباره وبلاگ


خدایا مرا این عزّت بس است كه بنده تو باشم،
و برایم این افتخار كافى است كه تو پروردگار من باشى،
تو آنچنانى‏ كه من دوست دارم،
مرا هم, چنان كن كه خود دوست دارى.

مدیر وبلاگ : علیرضا سرداری
مطالب اخیر
نظرات ()


آورده اند که روزی ملک الموت  به زیارت سلیمان علیه السلام آمده بود ، مردی نزد سلیمان نشسته بود ملک الموت بسیار در او می نگریست و چون برفت ، آن مرد از سلیمان پرسید که این چه کس بود که با نظر حدّت در من می نگریست؟!
فرمود: ملک الموت بود .
گفت: یا سلیمان بفرما تا باد مرا بردارد و به هند رساند که من از او اندیشناک شده ام و بسیار خائف گشته ام و می ترسم که اجلم نزدیک شده باشد، تا فاصله ای واقع شده باشد بین من و او.
سلیمان علیه السلام باد را امر کرد تا او را به زمین هند برد .
وچون ملک الموت نزد سلیمان علیه السلام آمد  سلیمان صورت حال از او پرسید ،
عزرائیل علیه السلام گفت: نگاه من به او،به جهت تعجب من بود ، چرا که مأمور شده بودم در آنروز اورا در هند قبض روح کنم در حالی که او را نزد تو یافتم، گفتم اینجا تا هند یکسال راه است چگونه ممکن باشد جان او را در هند بستانم؟در آن روز وقت موت او برسید اورا در هند یافتم و در آنجا روحش را قبض کردم.


نوع مطلب : کشکول، 
برچسب ها : داستان، طنز، لطیفه، خنده دار، بامزه، شیرین، داستان شیرین، سلیمان، سلیمان نبی، عزرائیل، ملک الموت، قبض روح، مرگ، فرار از مرگ،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

حضرت عیسی علیه السلام دنیا را دید به صورت عجوزه ای که قدش خمیده و چادر رنگین بر سر انداخته و یکدست خود را به حنا خضاب و دست دیگر به خون آغشته کرده است.
عیسی علیه السلام فرمود چرا پشتت خمیده ؟
گفت: از بس که عمر کرده ام
فرمود: چرا چادر رنگین بر سر داری؟
گفت: تا دل جوانان را با آن فریب دهم
فرمود: چرا به حنا خضاب کرده ای؟
گفت: الحال شوهری گرفته ام
فرمود: چرا دست دیگرت به خون آغشته است ؟
گفت: الحال شوهری کشته ام.
پس عرض کرد یا روح الله عجب این است که من پدر می کشم  پسر، طالب من می شود و پسر می کشم پدر, طالب من می شود و عجیبتر اینکه هنوز هیچکدام به وصال من نرسیده اند و بر بکارت خود با قی ام

کشکول شیخ محمد منتظری یزدی



نوع مطلب : کشکول، 
برچسب ها : دنیا، واقعیت دنیا، فریب، عیسی، حضرت عیسی، ازدواج پیرزن با جوان، داستان، داستان جالب، داستان خواندنی، جالب، خواندنی، تشبیه دنیا، پیر زن، عجوزه، پیرزن قد خمیده، گفتگوی حضرت عیسی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
نظرات ()
چهارشنبه 24 خرداد 1391


گنجشگ با خدا قهر بود ... روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت ... فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: «می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد … و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست ... فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت … خدا لب به سخن گشود: « با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست » گنجشک گفت : « لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟» و سنگینی بغضی راه کلامش بست … سکوتی در عرش طنین انداخت ... فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خداگفت : « ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. »گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت : « و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ! » اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

منبع: نمیدونم


نوع مطلب : داستان، کشکول، 
برچسب ها : گنجشک، گفتگوی گنجشک با خدا، لانه، لانه گنجشک، داستان، داستان جالب، داستان خواندنی، بلا، حکمت، حکمت خداوند،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 20 خرداد 1391



قرآن 

اهل بیت علیهم السلام

تفسیر قرآن کریم  

فرهنگ موضوعی روایات

پاسخ به شبهات

معارف نهج البلاغه

پرسش های اعتقادی

پرسش و پاسخ

توحید

حدیث

فرق و ادیان

بهائیت

تصوف

مسئله شرعی

اخلاق

سخنرانی های کوتاه

مقاله

داستان های کودکانه

خانواده

آموزشی

تغذیه و سلامت

آشپزی

نرم افزار

عکس





نوع مطلب :
برچسب ها : تفسیر، حدیث، روایت، اخلاق، بهائیت، تصوف، دانلود، نرم افزار، عکس، قرآن، نماز، تصاویر قرآنی، پرسش و پاسخ، پاسخ به شبهات، اهل بیت، سخنرانی کوتاه، داستان، معرفت، احکام، مسئله شرعی، تغذیه و سلامت، آشپزی، پرندگان، حیوانات،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 26 فروردین 1391

به نام خدا

در زمان پیامبری حضرت داوود (ع) باغبانی به نام شمعیل ، باغ زیبا و پرباری داشت و بخاطر این نعمت خدا را سپاس میگفت .

در همان حوالی چوپان جوانی هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام باز گرداندن از

حضرت سلیمان

صحرا از کنار باغ شمعیل عبور میداد . یک روز گله گوسفندان سرمد از بوی خوش برگهای درخت مو از خود بیخود شده و به سمت باغ حرکت کردند و سرمد هر چقدر تلاش کرد نتوانست مانع خراب کاریهای آنها شود . بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعیل به ویرانه ای تبدیل شد و او با عصبانیت از سرمد خواست که برای برقراری عدالت بین شان به نزد داوود نبی بروند . وقتی داوود می اندیشید تا راه حلی برای این مسئله بیابد فرشته وحی بر او فرود آمد و گفت : بهتر است به این بهانه پسرانت را محک بزنی هر کدام از پسرانت که بتواند عادلانه ترین راه را پیشنهاد کند ، جانشین تو خواهد شد بعد از گذشت چند روز یکی از پسران حضرت داوود (ع) که سلیمان نام داشت راه حل مشکل را پیدا کرده و به نزد پدر آمد و پاسخ آن این بود که سرمد باید گوسفندانش را تا زمانی که باغ دوباره میوه بدهد در اختیار شمعیل بگذارد تا در این مدت او ، از شیر و پشم آنها استفاده کند و وقتی که باغ دوباره محصول داد گوسفندان را به صاحبش سرمد باز گرداند . بعد از این جریان فرشته وحی نازل شد و گفت: ای داوود ، خداوند با شنیدن قضاوت عادلانه سلیمان ، او را به جانشینی تو برگزید. داوود ( ع ) هم این مطلب را به همه گفت و از آنها خواست که پس از وی از سلیمان اطاعت کنند. سلیمان مدتها به فکر فرو می رفت و دوباره این وظیفه و رسالت فکر می کرد و می دانست که مسوولیت سنگینی بر دوش او نهاده شده است . روزی کنار دریا قدم می زد و از خدا می خواست که آنقدر به او نیرو دهد که به راحتی بتواند انسانها را به خدا پرستی و عدالت دعوت کند . در همین لحظه بود که ماهی عجیب سرش را از آب بیرون آورد و یک قطعه درخشان به سلیمان داد . سلیمان با تعجب نگاه می کرد این جسم درخشان انگشتری با نگین گرانبها و پرارزش بود ، وقتی آن را به دست کرد فرشته ای به او گفت : « تو فرشته خدا هستی » از آن به بعد سلیمان گفتگوی تمام موجودات را می شنید و می فهمید و همچنین صدای باد را هم می شنید که به او می گفت : ای پیامبر خدا من فرمانبردار تو هستم و هر کجای این دنیا که اراده کنی تو را خواهم برد . موجودات نامرئی دنیا که تا آن روز هیچ چشمی آنها را ندیده بود یکی پس از دیگری پیش چشمان حیرت زده سلیمان ظاهر می شدند و در مقابلش تعظیم می نمودند ، در همین زمان بود که سلیمان بر روی زمین نشست به سجده رفت و از خدا خواهش کرد که او را راهنمایی کند که از نعمت های بی نظیرش چگونه برای سعادت انسانها بهره ببرد . وقتی سر از خاک بر می داشت به باد فرمان داد تا تختش را به میدان بزرگ شهر آورده و بر زمین گذارد . مردم با دیدن سلیمان جوان و ابهتی که پیدا کرده بود شگفت زده شده بودند . سلیمان لب به سخن گشود و گفت : من از طرف خدا برای راهنمایی شما برگزیده شده ام و ماموریت دارم همه مردم جهان را به پرستش خدای یکتا و اطاعت از فرمانهایش دعوت کنم. یک روز کنار ساحل مورچه ای را دید که دانه گندمی را به دهان گرفته و به سوی دریا می رود سلیمان با نگاهش او را تعقیب کرد ، در همین لحظه قورباغه ای از آب بیرون آمد و دهانش را باز کرد و مورچه داخل دهان او رفت . قورباغه زیر آب رفت و پس از مدتی برگشت، دهانش را باز کرد و همان مورچه از دهانش بیرون آمد . سلیمان دستش را مقابل مورچه گرفت و مورچه بر کف دست او ایستاد سلیمان از مورچه پرسید : دانه گندم را کجا بردی؟ مورچه پاسخ داد در اعماق این دریا صخره ای است که یک شکاف کوچک درون آن وجود دارد داخل آن شکاف ، کرم نابینایی است که نمی تواند غذایش را بدست بیاورد من از طرف خدا ماموریت دارم که غذای او را ببرم ، قورباغه هم ماموریت دارد تا مرا جا بجا کند آن کرم مرا نمی بیند ولی هر بار که برایش غذا می برم ، می گوید : خدایا از این که مرا فراموش نکرده ای تو را شکر می کنم . سلیمان از شنیدن این ماجرا به اندیشه ای عمیق فرو رفت. روزی سلیمان به لشکریانش دستور داد تا آماده شوند و همگی با هم به همراه سلیمان به زیارت خانه خدا بروند . در مسیر حرکت شان به طائف رسیدند که معروف به سرزمین مورچگان بود پادشاه مورچه ها به آنها دستور داد تا به لانه های خود در زیر زمین بروند . وقتی سلیمان به نزدیکی پادشاه مورچه ها رسید با مهربانی از او پرسید ؛ آیا نمی دانی که پیامبران بر آفریده های او ظلم نمی کنند؟ متعجم از این که دستور دادی آنها پنهان شوند. پادشاه مورچه ها گفت : این کار را به دلیل آن انجام دادم که شاید تو و سپاهت ناخواسته آنها را لگدمال کنید و نیز آنها با دیدن نعمت های خدادادی و شکوه فراوان آن در شما نعمت هایی را که خدا به خودشان عطا کرده فراموش کنند. سلیمان از پادشاه مورچه ها خداحافظی کرد و رفت. در مسیر مکه احساس کرد هدهد پیک مخصوص خود را نمی بیند لحظاتی بعد هدهد را دید که بازگشته است. هدهد گفت : من در همین حوالی مشغول پرواز بودم که به سرزمین سبا رسیدم حاکم آن سرزمین زنی به نام بلقیس است و آنچه که مرا خیلی عذاب میدهد این است که مردم سرزمین سبا خورشید را می پرستند و در برابرش سجده می کنند. سلیمان نامه ای برای ملکه سبا نوشت و آنرا به هدهد سپرد تا برایش ببرد و از او خواست در همان نزدیکی پنهان شود و ببیند که بعد از خواندن نامه چه می کند . ملکه سبا نامه را چندین بار خواند و با تعجب به وزیرانش می گفت ؛ این نامه از طرف سلیمان است او این نامه را با نام خدا شروع کرده و از من خواسته است که تسلیم او بشوم و به خدای یکتا ایمان بیاورم ،سپس از وزیرانش خواست که او را یاری کنند . وزیران گفتند ما نیروی جنگی زیادی داریم و آمادگی لازم برای مقابله با سلیمان را داریم . بلقیس گفت : همیشه جنگ چاره ساز نیست من باید سلیمان را امتحان کنم اگر از پادشاهان باشد به هر قیمتی تاج و تخت و پول می خواهد و اگر پیامبر خدا باشد به دنیا علاقه ای ندارد و فقط به مردم نیکی می کند . سپس دستور داد که هدایای فراوانی برای سلیمان بفرستند وقتی هدایا را برای سلیمان بردند به شدت عصبانی شد و گفت : من پیامبر خدا هستم چرا شما فکر کردید که من دنیا دوست هستم و از دیدن هدیه ها خوشحال می شوم ، خداوند بیشتر و بهتر از اینها را به من بخشیده است سپس هدایا را پس فرستاد . سلیمان بعد از رفتن فرستادگان بلقیس گفت : این زن خیلی داناست باید بیشتر در مورد او تحقیق کنیم کدام یک از شما قبل از رسیدن او به اینجا می توانید تخت عظیم او را نزد من بیاورید. یکی از جنیان که کارهای خارق العاده می کرد با خواندن اسم اعظم خداوند تخت بلقیس را در آنجا حاضر کرد . سلیمان دستور داد تا تغییراتی در این تخت عظیم بوجود بیاورند و ببینند که آیا بلقیس تخت خود را خواهد شناخت یا نه ؟ بعد از مدتی ملکه سبا با همراهانش از راه رسیدند بلقیس تخت خود را شناخت و از زیبایی عجیب و شگفت آوری که در آن به وجود آورده بودند خیلی خوشحال شد و تعریف کرد . بلقیس بعد از مشاهده و درک خوبیهای سلیمان و یارانش به خدا ایمان آورد و از گذشته اش توبه کرد . بعد از مدتی سلیمان به او پیشنهاد ازدواج داد ، پس از ازدواج به اتفاق هم برای زیارت خانه کعبه رفتند در راه بازگشت از شام هنگامیکه از فلسطین می گذشتند کمی برای استراحت توقف کردند همانجا فرشته وحی نازل شد و گفت : ای سلیمان این جا مقدس است و فرشتگان و پیامبران در این جا نازل می شوند پس مسجدی با شکوه برای عبادت خدا بساز . سلیمان به همراه جنیان به محل رفته و دستور داد که مسجد با شکوهی در آنجا بسازند و نیز دستور داد برج بلندی هم در کنار آن مسجد برایش بنا کنند تا از آنجا به کار معماران نظارت داشته باشد. با آن که کار ساختمان تمام نشده بود ولیکن بنای محراب تمام شده بود . روزی از روزها درختی را دید و از او پرسید اسم تو چیست و برای چه کاری آمده ای ؟ درخت گفت : اسم من ویرانی است برای این آمده ام که تو از چوب من برای تکیه خودت عصایی تهیه کنی سلیمان دانست که زمان مرگش فرا رسیده است ولی سعی کرد که با همان عصا طوری ایستاده تکیه کند که معماران با دیدن او فکر کنند که زنده است و دلگرم باشند و کار خود را انجام بدهند. وقتی فرشته مرگ به سراغش آمد او گفت: من مدت زیادی در این جا زندگی کرده ام ولی اکنون که دنیا را ترک می کنم فکر می کنم چند روزی بیشتر در آن نبوده ام فرشته مرگ لبخندی زد و گفت : این حرفی است که من تا حالا زیاد شنیده ام جسم بی جان سلیمان یکسال همان طور که به عصا تکیه کرده بود ایستاد باقی مانده و افرادش بر این گمان که زنده است و آنها را می بیند حسابی کار می کردند تا کار مسجد الاقصی هم پایان رسید . سپس خدا موریانه ها را فرستاد تا عصای سلیمان را بجوند و این کار انجام شد ، پیکر سلیمان به زمین افتاد و همه دانستند سلیمان نبی از دنیا رفته است .

 
منبع: سایت باشگاه کودکان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، سلیمان، هدهد، ویرانی، موریانه، عصا، بلقیس،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی