بــــــرگ مـــعــرفـــــت
برگ درختان سبز در نظر هوشیار --- هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
درباره وبلاگ


خدایا مرا این عزّت بس است كه بنده تو باشم،
و برایم این افتخار كافى است كه تو پروردگار من باشى،
تو آنچنانى‏ كه من دوست دارم،
مرا هم, چنان كن كه خود دوست دارى.

مدیر وبلاگ : علیرضا سرداری
مطالب اخیر

1

شماره قبلی این بحث (خلقت انسان) به‌ بررسی‌ دیدگاه‌ قرآن ‌درباره‌ ارزش‌ حیات‌ پرداخت. در این‌ گفتار به‌ بررسی‌ دیدگاهی که زندگی را پوچ می شمارد، از منظر قرآن می‌پردازیم‌.

* * * * * * * *

جلوه‌ پوچ‌ حیات‌

جلوه‌ پوچ‌ حیات‌ عبارت‌ از آن‌ است‌ كه‌ آدمی‌ حیات‌ را به‌ بازی‌ گرفته‌ و برای‌ آن‌ ارزشی‌ غیر از خور و خواب‌ و لذت‌ جویی‌ قایل‌ نباشد. اگر انسانی‌حیات‌ خود را در هوا و هوسهای‌ نفسانی‌ غوطه‌ور سازد حیات‌ او پوچ‌ خواهد بود. در آیات‌ بسیاری‌ به‌ این‌ بعد حیات‌ توجه‌ شده‌ است‌.

«و ماالحَیوة‌ُ الدُّنیا اِلا مَتاع‌ُ الغُرور»

زندگی‌ دنیا چیزی‌ جز كالای‌ فریبنده‌ نیست‌. ( آل‌ عمران‌/185)

«اِعلموا اِنَّما الحَیوة‌ِ الدُّنیا لَعِب و لَهو وَ تَفاخُر بَینَكم و تَكاثر فی الاموال‌ِ و الاولاد»

بدانید كه‌ كه‌ همانا زندگی‌ دنیا جز برای‌، سرگرمی‌، زیور و خودستایی‌ میان‌ یكدیگر و فزونی‌ در اموال‌ و اولاد، چیزی‌ بیش‌نیست‌.(حدید/20)

آیه‌ فوِق ابعاد مختلف‌ حیات‌ دنیوی‌ را به‌ روشنی‌ آشكار می‌سازد.

* * * * * * * *

1. لعب‌:

قرآن‌ زندگی‌ دنیوی‌ را چیزی‌ جز بازی‌ (لعب‌) نمی‌داند. بازی‌ به‌ كاری‌ گفته‌ می‌شود كه‌ فایده‌ و نتیجه‌ای‌ عقلانی‌ در بر ندارد. مانند عموم‌ كارهای‌ كودكان‌. كسانی‌ هم‌ كه‌ فقط‌ به‌ جلوه‌ پوچ‌ حیات‌ توجه‌ دارند، در واقع‌ كاری‌ جز بازی‌ از آنها سر نمی‌زند. مولوی‌ زندگی‌ این‌ گونه‌ افراد را این‌چنین‌ توصیف‌ می‌كند:

كودكان‌ سازند در بازی‌ دكان                  ‌                سود نبود جز كه‌ تعطیل‌ زمان‌

شب‌ شود در خانه‌ آید گرسنه               ‌                     كودكان‌ رفته‌ بماند یك‌ تنه‌

این‌ جهان‌ بازیگه‌ است‌ و مرگ‌ شب                         ‌باز گردی‌ كیسه‌ خالی‌ پر تعب‌

سوی‌ خانه گور تنها مانده‌ای                       ‌           با فغان‌ واحسرتا برخوانده‌ای‌

شد برهنه‌ وقت‌ بازی‌ طفل‌ خرد                               دزد ناگاهش‌ كلاه‌ وكفش‌ برد

شب‌ شد و بازی‌ او شد بی‌مدد                                 رو ندارد كه‌ سوی‌ خانه‌ رود

نی‌شنیدی‌ انماالدنیا لعب                                  ‌باد دادی‌ رخت‌ و كشتی‌ مُرتَعِب‌ْ

پیش‌ از آنكه‌ شب‌ شود جامه‌ بجو                               روز را ضایع‌ مكن‌ در گفتگو

2. لهو:

بعد دیگر حیات‌ دنیوی‌، سرگرمی‌ است‌. یعنی‌ كاری‌ كه‌ اشتغال‌ به ‌آن‌، انسان‌ را از كارهای‌ مهم‌ دیگر باز می‌دارد. در فرِق میان‌ لهو و لعب ‌گفته‌اند كه‌ لعب‌ نتیجه‌اش‌ تنها فوت‌ وقت‌ است‌، اما لهو علاوه‌ بر اتلاف‌، مستلزم‌ بازماندن‌ از كار مهم‌ نیز هست‌.

3. زینت‌:

بعد دیگر زندگی‌ دنیوی‌ را قرآن‌ آرایش‌ یا وسیله آرایش‌می‌داند، یعنی‌ زندگی‌ دنیوی‌ برای‌ آنكه‌ آدمی‌ را به‌ خود جلب‌ كند، احتیاج ‌به‌ آرایش‌ و زینت‌ آرایی‌ دارد. در واقع‌ عموم‌ كسانی‌ هم‌ كه‌ به‌ این‌ بعد از حیات‌ می‌نگرند همواره‌ جویای‌ آن‌ هستند تا به‌ آرایش‌ مظاهر آن‌ بپردازند. اینان‌ در جستجوی‌ بناهای‌ زیبا بر می‌آیند تا در مدت‌ محدود عمر خود از زندگی‌ دنیوی‌ حداكثر استفاده‌ را بكنند. این‌ افراد به‌ آرایش‌ ظاهر خود می‌پردازند تا شاید كمبودهای‌ خود را جبران‌ كنند.

4. تفاخر:

بُعد دیگر حیات‌ دنیوی‌، فخر كردن‌ بر یكدیگر است‌. آنها كه ‌فقط‌ به‌ جلوه‌ پوچ‌ حیات‌ می‌نگرند، همواره‌ در جستجوی‌ كسب‌ افتخار و شهرت‌جویی‌ و جاه‌طلبی‌ هستند تا به‌ وسیله‌ آن‌ بر دیگران‌ فخر فروشی‌ كنند. برای‌ این‌ افراد مواهب‌ زندگی‌ دنیا كه‌ می‌تواند وسیله‌ای‌ برای‌ سیر به‌ سوی‌الله‌ باشد، وسیله‌ای‌ تلقی‌ می‌شود در خدمت‌ نفس‌ اماره‌. اینان‌ به‌ جای‌ آنكه‌ از موفقیتهایی‌ كه‌ در حیات‌ دنیوی‌ نصیبشان‌ می‌شود در جهت‌ تكامل‌ خود و دیگران‌ استفاده‌ كنند، با عشق‌ ورزیدن‌ به‌ آن‌ موفقیتها و هدف‌ تلقی‌ كردن ‌آنها، نیروها و استعدادهای‌ وجودی‌ خود را به‌ نابودی‌ می‌كشانند.

5. تكاثر:

بُعد دیگر حیات‌ دنیوی‌، افزودن‌ مال‌ و اولاد است‌. انسانهایی‌ كه‌ تنها به‌ بُعد منفی‌ حیات‌ می‌نگرند، هدفی‌ جز تكاثر نخواهند داشت‌. آنجا كه‌ هدف‌ اعلای‌ حیات‌ فراموش‌ می‌شود و جلوه‌ مثبت‌ حیات‌ نیز نادیده‌ گرفته ‌می‌شود، چیزی‌ جز افزودن‌ مال‌ یا فرزند هدف‌ تلقی‌ نخواهد شد. در حقیقت‌ آیه‌ فوِق با بیان‌ مراحل‌ زندگانی‌ به‌ این‌ مطلب‌ اشاره‌ دارد كه‌ حاصل‌ تمامی‌دلبستگیهای‌ آدمی‌ به‌ زندگی‌ دنیوی‌ چیزی‌ جز خود آرایی‌ و خودستایی‌ و تكثیر مال‌ و فرزند نیست‌ كه‌ سرانجام‌ هر یك‌ از آنها نیز فنا و نابودی‌ است‌، زیرا دوران‌ بازی‌ و سرگرمیهای‌ كودكی‌ و نوجوانی‌ سپری‌ می‌شود و پس‌ از آن‌ خود آراییها و فخرفروشیهای‌ آدمی‌ نیز با شكستهای‌ پی‌ در پی‌ از میان ‌خواهند رفت‌. شكی‌ نیست‌ كه‌ مال‌ و فرزند نیز از دستبرد حوادث‌ و اتفاقات‌ ناگوار مصون‌ نخواهند بود.

* * * * * * * *

«اِن الذین لایَرجون‌َ لِقائنا و رَضوا بالحَیوة‌ الدنیا و اطماَنّوا بها والذین هم‌ عن آیاتنا غافِلون اولئك‌ مأویهم النّار بما كانوا یَكسبون»

آنهایی‌ كه‌ امیدی‌ به‌ ملاقات‌ ما ندارند و به‌ زندگی‌ دنیا خشنود شدندو به‌ آن‌ تكیه‌ كردند و كسانی‌ كه‌ از آیات‌ ما غافل‌ هستند، به‌ سبب‌آنچه‌ كه‌ انجام‌ داده‌اند جایگاهشان‌ آتش‌ است‌. (یونس/‌ 9و8)

این‌ آیه‌ نیز جلوه‌ منفی‌ حیات‌ را دارای‌ ویژگیهای‌ زیر می‌داند:

1. بی‌اعتقادی‌ به‌ رستاخیز

2. دلبستگی‌ به‌ دنیا و تكیه‌ برآن‌

3. غفلت‌ از آیات‌ الهی‌

* * * * * * * *

                                                                                                                                     ادامه دارد ...

منبع: سایت تبیان به نقل از

نصری، عبدالله، کتاب فلسفه خلقت انسان، با اندکی تصرف




نوع مطلب : گوناگون، 
برچسب ها : بازی زندگی، زندگی، خلقت انسان، دنیا، لهو، لعب، زینت، تفاخر، تکاثر، به بازی گرفتن زندگی، بازی، سرگرمی، حیات،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

1

سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌، سؤالی‌ ریشه‌دار است‌.

بشر در طول‌ تاریخ‌ همواره ‌می‌خواسته‌ تا بداند كه‌ از كجا آمده‌؟ برای‌ چه‌ آمده‌؟ و به‌ كجا می‌رود؟

به‌ گفته مولوی‌:

              روزها فكر من‌ این‌ است‌ و همه‌ شب‌ سخنم             ‌كه‌ چرا غافل‌ از احوال‌ دل‌ خویشتنم‌

              مانده‌ام‌ سخت‌ عجب‌ كزچه‌ سبب‌ ساخت‌ مرا           یا چه‌ بودست‌ مراد وی‌ از این‌ ساختنم‌

                       از كجا آمده‌ام‌، آمدنم‌ بهر چه‌ بود                           به‌ كجا می‌روم‌ آخر ننمایی‌ وطنم‌

 

هر انسانی‌ گهگاه‌ این‌ سؤالها را برخود مطرح‌ می‌كند و سؤالاتی‌ اصلیتر واساسیتر از اینها برای‌ انسانها در سیر تاریخ‌ مطرح‌ نبوده‌ است‌. در متون‌مختلف‌ فرهنگ‌ بشری‌ نیز به‌ صورتهای‌ مختلف‌ این‌ سؤالها مطرح‌ شده‌است‌.

در اوستا این‌ گونه‌ از فلسفه خلقت‌ سخن‌ به‌ میان‌ آمده‌ است‌:

«ای‌ آفریننده‌ بزرگ‌ و دانا، از راه‌ خرد و بینش‌ و الهام‌، راز پدیدآمدن‌ آفرینش‌ رااز روز اول‌به‌ من‌ بیاموز تا حقیقت‌ را به‌ مردم‌ جهان‌آشكار سازم‌.»    

«پروردگارا روان‌ آفرینش‌ به‌ درگاه‌ تو گله‌مند است‌. برای‌ چه‌ مرابیافریدی‌؟ چه‌ كسی‌ مرا كالبد هستی‌ بخشید؟»

ارسطو نیز ضرورت‌ سوال‌ از راز هستی‌ را به‌ این‌ صورت‌ مطرح‌ كرده‌است‌.

«آن‌ كس‌ با خود به‌ مبارزه‌ برخاسته‌ است‌ كه‌ نمی‌خواهد بداند از كجا آمده‌ است‌ و چیست‌ آن‌ ایده‌آل‌ مقدس‌ كه‌ بایستی‌ نفس‌ خود را برای‌رسیدن‌ به‌ آن‌ ایده‌آل‌ تربیت‌ نماید».

شمس‌ تبریزی‌ نیز به‌ مریدان‌ خود چنین‌ سفارش‌ می‌كند:

«در بند آن‌ باش‌ كه‌ من‌ كیم‌ و چه‌ جوهرم‌؟ و به‌ چه‌ آمدم‌ و به‌ كجامی‌روم‌؟ و اصل‌ من‌ از كجاست‌؟ و این‌ ساعت‌ در چه‌ام‌؟ و روی‌ به‌چه‌ دارم‌؟»

* * * * *

انگیزه‌های‌ سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌

برای‌ شناخت‌ هر موضوعی‌ در ابتدا باید آن‌ را درست‌ و دقیق‌ مطرح ‌كرد، چرا كه‌ یكی‌ از اشكالات‌ اساسی‌ در شناخت‌ پدیده‌ها و امور مختلف ‌عدم‌ طرح‌ صحیح‌ آنها می‌باشد. برای‌ شناخت‌ فلسفه‌ خلقت‌ نیز باید در ابتدا علل‌ و انگیزه‌هایی‌ را كه‌ موجب‌ می‌شوند، انسان‌ از فلسفه‌ حیات‌ سوال‌ كند مورد بررسی‌ قرار داد تا به‌ طرح‌ دقیق‌ این‌ موضوع‌ توفیق‌ پیدا كرد.

اگر بگوییم‌ كه‌ اكثر آنهایی‌ كه‌ درباره‌ فلسفه‌ خلقت‌ و هدف‌ زندگی‌ اندیشیده‌اند، اما راه‌ به‌ جایی‌ نبرده‌اند بیشتر به‌ این‌ سبب‌ بوده‌ كه‌ مسئله‌ را درست‌ مطرح‌ نكرده‌اند سخنی‌ به‌ گزاف‌ نگفته‌ایم‌. در اینجا به‌ بررسی‌ این ‌موضوع‌ می‌پردازیم‌ كه‌ در چه‌ شرایطی‌ سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌ برای‌ انسانها مطرح‌ می‌شود و در چه‌ صورتی‌ سؤال‌ از آن‌ پاسخ‌ منطقی‌ پیدا می‌كند؟!

1. ناپایداری‌ زندگی‌:

برخی‌ از افراد هنگامی‌ كه‌ به‌ ناپایداری‌ و بی‌بقایی ‌امور زندگی‌ پی‌ می‌برند، به‌ ناگاه‌ سؤال‌ از فلسفه‌ خلقت‌ را برای‌ خود مطرح‌می‌سازند. اینان‌ آن‌ گاه‌ كه‌ در می‌یابند روزگار غدار است‌ و بی‌وفا خوشیهای‌ زندگی‌ نیز زودگذر است‌ و بی‌ دوام‌ در این‌ اندیشه‌ فرو می‌روند كه‌ فلسفه زندگی‌ چیست‌؟ و هدف‌ آفریدگار جهان‌ از خلقت‌ این‌ عالم‌ ناپایدار چه‌ بوده‌ است‌؟ كسانی‌ كه‌ بر اثر ملاحظه‌ ناپایداری‌ زندگی‌ به‌ طرح‌ سؤال‌ از فلسفه ‌زندگی‌ و خلقت‌ می‌پردازند، سؤالشان‌ اصیل‌ نیست‌ و تنها حالتی‌ گذرا دارد، زیرا در واقع‌ اینان‌ جویای‌ خوشی‌ و شادیهای‌ پایدار هستند. بنابراین‌ اگر لذایذی‌ بتواند جای‌ خوشیهای‌ از دست‌ رفته آنها را بگیرد دیگر جویای ‌شناخت‌ فلسفه‌ خلقت‌  نخواهند بود.

2. معمای‌ بزرگ‌:

سرانجام‌ زندگی‌ آدمی‌، چه‌ به‌ خوشی‌ و شادی‌ بگذرد و چه‌ به‌ ناخوشی‌ و درد و رنج‌، مرگ‌ است‌ و نیستی‌.

در دفتر حیات‌ بشر كس‌ نخوانده‌ است                    ‌جز داستان‌ مرگ‌ حدیث‌ مسلمی‌

كیست‌ كه‌ لحظاتی‌ به‌ سرانجام‌ حیات‌ خویش‌ نیاندیشیده‌ باشد و با ترسیم ‌چهره‌ مرگ‌ در ذهن‌ خود از قیافه‌ هولناك‌ آن‌ برخود نهراسیده‌ باشد؟

كیست‌ كه‌ مرگ‌ یاران‌ و دوستان‌ خود را به‌ چشم‌ خویش‌ ندیده‌ باشد؟

كیست‌ كه‌ آرزوی‌ زندگی‌ ابدی‌ را در سر نپرورانده‌ باشد؟

آری‌ آن‌ هنگام‌ كه‌ آدمی‌ به‌ پایان‌ زندگی‌ خویش‌ می‌نگرد و به‌ بن‌ بست‌ مرگ‌ برخورد می‌كند در این‌ اندیشه‌ فرو می‌رود كه‌ هدف‌ از آفرینش‌ عالم‌ و آدم‌ چیست‌؟

         دارنده‌ چو تركیب‌ طبایع‌ آراست‌                باز ار چه‌ سبب‌ فكندش‌ اندر كم‌ و كاست‌

گرنیك‌ نیآمد شكستن‌  از بهر چه‌ بود                ور نیك‌ نیآمد این‌ صور عیب‌ كراست‌

برخی‌ از افراد انسانی‌ در طول‌ زندگی‌ خود نسبت‌ به‌ معمای‌ خلقت ‌بی‌تفاوت‌ بوده‌اند، اما وقتی‌ با مرگ‌ یكی‌ از یاران‌ و عزیزان‌ خود مواجه‌شده‌اند به‌ ناگاه‌ در این‌ اندیشه‌ فرو رفته‌اند كه‌ فلسفه‌ خلقت‌ چیست‌؟ سؤال‌ اینان‌ از فلسفه‌ زندگی‌ و آفرینش‌ در حقیقت‌ حالتی‌ گذرا داشته‌ كه‌ با فراموش‌ كردن‌ مرگ‌ عزیزان‌ خویش‌، سؤال‌ نیز نادیده‌ گرفته‌ می‌شود.

3. شكست‌ در هدفگیریها:

برای‌ گروهی‌ از افراد انسانی‌ هنگامی‌ سؤال‌ ازهدف‌ آفرینش‌ مطرح‌ می‌شود كه‌ در هدفگیریهای‌ خویش‌ با شكست‌ مواجه‌ شده‌ باشند.

گذران‌ زندگی‌ مستلزم‌ آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ در زندگی‌ هدفهایی‌ نسبی‌ ـ كه‌در واقع‌ وسیله‌ هستند ــ برای‌ خود در نظر بگیرد و برای‌ رسیدن‌ به‌ آنها بكوشد. اما متأسفانه‌ افراد انسانی‌، به‌ جای‌ آنكه‌ چنین‌ هدفهای‌ نسبی‌ را به‌ عنوان‌ وسیله‌ای‌ برای‌ وصول‌ به‌ فلسفه‌ خلقت‌ در نظر گیرند، آنها را هدف‌ مطلق حیات‌ به‌ حساب‌ آورده‌، به‌ آن‌ عشق‌ می‌ورزند و بنا گزیر به‌ هنگامی‌كه‌ با شكست‌ مواجه‌ می‌شوند، حیاتشان‌ رنگ‌ باخته‌ و زندگی‌ چهره‌ای‌ تیره‌ و تار به‌ خود می‌گیرد. چنین‌ افرادی‌ عموماً طالب‌ موقعیتی‌ هستند كه‌ هدفگیری‌ كرده‌اند، نه‌ آنكه‌ جویای‌ فلسفه‌ آفرینش‌ باشند. و از همین‌ جاست ‌كه‌ اگر پس‌ از شكست‌ در هدف‌ خویش‌ به‌ موقعیت‌ خود دست‌ یابند، هرگز سوال‌ از فلسفه‌ و هدف‌ زندگی‌ را مطرح‌ نخواهند كرد.

4. شرایط‌ نامساعد اجتماعی‌:

نابسامانیهای‌ زمانه‌ و شرایط‌ نامساعد اجتماعی‌ نیز موجب‌ می‌شوند تا افرادی‌ كه‌ از زندگی‌ خود ناراضی‌ هستند به‌فكرشان‌ مسئله‌ هدف‌ آفرینش‌ و فلسفه‌ زندگی‌ خطور كند. كسی‌ كه‌ بر اثر فقر و فلاكت‌ ناگزیر است‌ از صبح‌ تا شب‌ كار كند، فردی‌ كه‌ از یك‌ زندگی‌طبیعی‌ محروم‌ است‌ و كل‌ّ زندگیش‌ كار و كوشش‌ است‌ و رنج‌ و زحمت ‌ــ آن‌ هم‌ به‌ بهای‌ از دست‌ دادن‌ طعم‌ واقعی‌ زندگی‌ ــ به‌ ناچار از خود سؤال ‌می‌كند كه‌ حاصل‌ این‌ زندگی‌ و هدف‌ آن‌ چیست‌؟ كسانی‌ هم‌ هستند كه‌ می‌خواهند وضع‌ موجود خود را بهتر سازند ولی‌ چون‌ موفق‌ نمی‌شوند، به ‌بیهوده‌ بودن‌ زندگی‌ و بی‌هدفی‌ جهان‌ آفرینش‌ نظر می‌دهند. بسیاری‌ از این ‌افراد اگر به‌ زندگی‌ مورد نظر خود دست‌ یابند، دیگر به‌ طرح‌ سؤال‌ از فلسفه ‌آفرینش‌ نمی‌پردازند، چرا كه‌ اینان‌ در واقع‌ طالب‌ تغییر موقعیت‌ زندگی‌ خود بوده‌، چون‌ به‌ خواسته‌ خود نرسیده‌اند، آن‌ را به‌ حساب‌ سؤال‌ از فلسفه‌ وهدف‌ زندگی‌ قرار داده‌اند.

5. سؤال‌ حقیقی‌ از فلسفه‌ خلقت‌:

سؤال‌ گروه‌های‌ فوِق از فلسفه‌ حیات‌ به ‌پاسخ‌ واقعی‌ نمی‌رسد، چرا كه‌ فلسفه زندگی‌ و آفرینش‌ را جدی‌ و دقیق‌مطرح‌ نمی‌كنند، بلكه‌ جویای‌ چیزهایی‌ هستند كه‌ چون‌ به‌ دست‌ نمی‌آورند به‌ سراغ‌ فلسفه حیات‌ می‌روند.

برای‌ طرح‌ صحیح ‌سؤال‌ باید از افقی‌ بالاتر به‌ حیات ‌نگریست‌ و خود را از قلمرو حیات‌ مادی‌ بیرون ‌كشاند و مشرف‌ بر زندگی‌ و شؤن‌ آن‌ شد.

بسیاری‌ از افراد انسانی‌ فقط‌ به‌ زندگی‌ طبیعی‌ توجه‌ دارند كه‌ حاصل‌ جمع‌ خواب‌ و خوراك‌ و ارضای‌ غرایز طبیعی‌ است‌ و بدون‌ توجه‌ به‌ اینكه‌ هریك ‌از این‌ امور دارای‌ هدف‌ روشنی‌ است‌، می‌خواهند سراغ‌ فلسفه‌ زندگی‌ را از همین‌ حیات‌ طبیعی‌ بگیرند.

خلاصه‌ برای‌ آنكه‌ بتوان‌ به‌ فلسفه‌ زندگی‌ و هدف‌ آفرینش‌ دست‌ یافت‌، باید خود را از زندگی‌ طبیعی‌ كنار كشید و از افقی‌ بالاتر به‌ آن‌ نگریست‌.

توكز سرای‌ طبیعت‌ نمی‌روی‌ بیرون                   ‌كجا به‌ كوی‌ حقیقت‌ گذر توانی‌ كرد

* * * * *                                                                                                                                         ادامه دارد ...

منبع:سایت تبیان به نقل از:

نصری، عبدالله، کتاب فلسفه خلقت انسان، با اندکی تصرف



نوع مطلب : گوناگون، 
برچسب ها : خلقت، خلقت انسان، فلسفه خلقت انسان، هدف گیری،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

خلق الإنسان و تدبیر الجنین فی الرحم‏

نَبْدَأُ یَا مُفَضَّلُ بِذِكْرِ خَلْقِ الْإِنْسَانِ فَاعْتَبِرْ بِهِ فَأَوَّلُ ذَلِكَ مَا یُدَبَّرُ بِهِ الْجَنِینُ فِی الرَّحِمِ وَ هُوَ مَحْجُوبٌ‏ فِی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ‏ ظُلْمَةِ الْبَطْنِ وَ ظُلْمَةِ الرَّحِمِ وَ ظُلْمَةِ الْمَشِیمَةِ «1» حَیْثُ لَا حِیلَةَ عِنْدَهُ فِی طَلَبِ غِذَاءٍ وَ لَا دَفْعِ أَذًى وَ لَا اسْتِجْلَابِ مَنْفَعَةٍ وَ لَا دَفْعِ مَضَرَّةٍ فَإِنَّهُ یَجْرِی إِلَیْهِ مِنْ دَمِ الْحَیْضِ مَا یَغْذُوهُ الْمَاءُ وَ النَّبَاتُ فَلَا یَزَالُ ذَلِكَ غِذَاؤُهُ‏

كیفیة ولادة الجنین و غذائه و طلوع أسنانه و بلوغه‏

حَتَّى إِذَا كَمَلَ خَلْقُهُ وَ اسْتَحْكَمَ بَدَنُهُ وَ قَوِیَ أَدِیمُهُ‏ «2» عَلَى مُبَاشَرَةِ الْهَوَاءِ وَ بَصَرُهُ عَلَى مُلَاقَاةِ الضِّیَاءِ هَاجَ الطَّلْقُ‏ «3» بِأُمِّهِ فَأَزْعَجَهُ أَشَدَّ إِزْعَاجٍ وَ أَعْنَفَهُ حَتَّى یُولَدَ فَإِذَا وُلِدَ صَرَفَ ذَلِكَ الدَّمَ الَّذِی كَانَ یَغْذُوهُ مِنْ دَمِ أُمِّهِ إِلَى ثَدْیِهَا وَ انْقَلَبَ الطَّعْمُ وَ اللَّوْنُ إِلَى ضَرْبٍ آخَرَ مِنَ الْغِذَاءِ وَ هُوَ أَشَدُّ مُوَافَقَةً لِلْمَوْلُودِ مِنَ الدَّمِ فَیُوَافِیهِ فِی وَقْتِ حَاجَتِهِ إِلَیْهِ فَحِینَ یُولَدُ قَدْ تَلَمَّظَ «4» وَ حَرَّكَ شَفَتَیْهِ طَلَباً لِلرِّضَاعِ فَهُوَ یَجِدُ ثَدْیَ أُمِّهِ كَالْإِدَاوَتَیْنِ‏ «5» الْمُعَلَّقَتَیْنِ لِحَاجَتِهِ فَلَا یَزَالُ یَتَغَذَّى بِاللَّبَنِ مَا دَامَ رَطْبَ الْبَدَنِ رَقِیقَ الْأَمْعَاءِ لَیِّنَ الْأَعْضَاءِ-

______________________________
 (1) المشیمة: غشاء ولد الإنسان یخرج معه عند الولادة، جمعه مشیم و مشایم.
 (2) الادیم: الجلد المدبوغ.
 (3) الطلق «بسكون الثانی» وجع الولادة.
 (4) تلمظ: إذا أخرج لسانه فمسح به شفتیه.
 (5) الاداوة:- بكسر ففتح- إناء صغیر من جلد یتخذ للماء، جمعه أداوى.


حَتَّى إِذَا یُحَرِّكُ وَ احْتَاجَ‏ إِلَى غِذَاءٍ فِیهِ صَلَابَةٌ لِیَشْتَدَّ وَ یَقْوَى بَدَنُهُ طَلَعَتْ لَهُ الطَّوَاحِنُ مِنَ الْأَسْنَانِ وَ الْأَضْرَاسِ‏ «1» لِیَمْضَغَ‏ «2» بِهَا الطَّعَامَ فَیَلِینَ عَلَیْهِ وَ یَسْهُلَ لَهُ إِسَاغَتُهُ فَلَا یَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى یُدْرِكَ فَإِذَا أَدْرَكَ وَ كَانَ ذَكَراً طَلَعَ الشَّعْرُ فِی وَجْهِهِ فَكَانَ ذَلِكَ عَلَامَةَ الذَّكَرِ وَ عِزَّ الرَّجُلِ الَّذِی یَخْرُجُ بِهِ مِنْ جد [حَدِّ] الصَّبَا وَ شَبَهِ النِّسَاءِ وَ إِنْ كَانَتْ أُنْثَى یَبْقَى وَجْهُهَا نَقِیّاً مِنَ الشَّعْرِ لِتَبْقَى لَهَا الْبَهْجَةُ وَ النَّضَارَةُ الَّتِی تُحَرِّكُ الرَّجُلَ لِمَا فِیهِ دَوَامُ النَّسْلِ وَ بَقَاؤُهُ‏ اعْتَبِرْ یَا مُفَضَّلُ فِیمَا یُدَبَّرُ بِهِ الْإِنْسَانُ فِی هَذِهِ الْأَحْوَالِ الْمُخْتَلِفَةِ هَلْ تَرَى مِثْلَهُ یُمْكِنُ أَنْ یَكُونَ بِالْإِهْمَالِ أَ فَرَأَیْتَ لَوْ لَمْ یَجْرِ إِلَیْهِ ذَلِكَ الدَّمُ وَ هُوَ فِی الرَّحِمِ أَ لَمْ یَكُنْ سَیَذْوِی وَ یَجِفُّ كَمَا یَجِفُّ النَّبَاتُ إِذَا فَقَدَ الْمَاءَ وَ لَوْ لَمْ یُزْعِجْهُ الْمَخَاضُ عِنْدَ اسْتِحْكَامِهِ أَ لَمْ یَكُنْ سَیَبْقَى فِی الرَّحِمِ كَالْمَوْءُودِ «3» فِی الْأَرْضِ وَ لَوْ لَمْ یُوَافِقْهُ اللَّبَنُ مَعَ وِلَادَتِهِ أَ لَمْ یَكُنْ سَیَمُوتُ جُوعاً أَوْ یَغْتَذِی بِغِذَاءٍ لَا یُلَائِمُهُ وَ لَا یَصْلُحُ عَلَیْهِ بَدَنُهُ وَ لَوْ لَمْ تَطْلُعْ لَهُ الْأَسْنَانُ فِی وَقْتِهَا أَ لَمْ یَكُنْ سَیَمْتَنِعُ عَلَیْهِ مَضْغُ الطَّعَامِ وَ إِسَاغَتُهُ أَوْ یُقِیمُهُ عَلَى الرَّضَاعِ فَلَا یَشْتَدُّ بَدَنُهُ وَ لَا یَصْلُحُ لِعَمَلٍ ثُمَّ كَانَ یَشْغَلُ أُمَّهُ بِنَفْسِهِ عَنْ تَرْبِیَةِ غَیْرِهِ مِنَ الْأَوْلَادِ
______________________________
 (1) الطواحن: هی الأضراس، و تطلق الأضراس غالبا على المآخیر و الأسنان على المقادیم، كما هو الظاهر هنا، و ان لم یفرق اللغویون بینهما.
 (2) مضغ الطعام: لاكه بلسانه.
 (3) و أد البنت: دفنها فی التراب و هی حیة، كما كان العرب یفعلون ذلك فی العهد الجاهلی

توحید المفضل ؛   ؛ ص48

 [آفرینش آدمى و تدبیر جنین در رحم‏]

اى مفضّل! سخن خود را با بیان آفرینش انسان آغاز مى‏كنیم، تو نیز بكوش كه از آن پند گیرى.
اوّل اینكه: تدبیر چنان شد كه جنین، در رحم در پس سه ظلمت، پوشیده ماند: شكم، رحم و بچه‏ دان، جایى كه توان چاره ‏اندیشى براى اخذ غذا و دفع ناروا را ندارد. نه صلاح خویش مى‏داند و نه ضرر خویش مى‏راند.
خون حیض براى او غذاست، چون آب براى گیاه. پیوسته غذایش چنین است.



 [چگونگى تولد كودك، تغذیه، رشد دندان و بالغ شدن او]

آنگاه كه آفرینش او كامل گردد، بدنش سخت شود، پوستش بتواند با هوا سازگار آید و دیده‏اش تاب دیدن نور به هم رساند، مادرش درد زاییدن گیرد و درد، چنان بر او سخت مى‏آید كه جنین از فشار درد بیرون مى‏افتد.


 چون [از تنگناى رحم به پهناى جهان آمد و] متولد گشت، همان خونى كه غذایش بود، اینك با رنگ و بویى جز آنچه بود و در شكل غذایى دیگر، از پستان مادر سرازیر مى‏شود. این غذا براى نوزاد از همه چیز سازگارتر است.

وقتى كه به دنیا آمد، زبان خود را به نشانه خواستن غذا بیرون مى‏كند و پیرامون دهان مى‏چرخاند. در این زمان پستانهاى مادرش را كه چونان دو مشك از سینه او آویخته، مى‏یابد و تا زمانى كه تن او تر و درونش ظریف و اعضایش نرم است از آن مى‏نوشد.



آنگاه كه حركت كرد و به غذایى سخت و قوى نیاز پیدا نمود تا تنش استحكام یابد، در هر طرف، دندانهاى آسیا سر برمى‏آورد تا غذا را بجود، نرم گرداند و براحتى فرو برد.


پیوسته حالش این گونه است تا آنگاه كه پاى در بلوغ نهد. در این وقت اگر مذكّر است، موى در رویش مى‏روید تا نشانه مردى و عزّت او باشد و از همانندى با زنان و بچگان بدور ماند
و اگر مؤنث است، رخش از موى پیراسته ماند تا طراوت و زیبایى‏اش دل مردان را برباید و نسل بشر ماندگار و پایدار گردد.
اى مفضّل! در این مراحل، نیك بیندیش.
 آیا مى‏شود كه [این همه تدبیر] بى ‏مدبّر و حكیم باشد؟
 مى‏دانى اگر در رحم، خون به او نمى‏رسید همانند گیاهى كه آب به وى نرسد خشك و پژمرده مى‏گشت؟
آیا مى‏دانى وقتى كه بزرگ شد اگر مادرش را درد زاییدن نمى‏ گرفت چون زنده بگور در رحم مى ‏ماند
و اگر در هنگام ولادت، شیر با او نمى ‏ساخت، یا از گرسنگى مى‏ مرد و یا با غذایى نامناسب و زیانبار تغذیه مى‏ شد؟
 و اگر در وقت مناسب، دندان هایش نمى‏رویید، بر جویدن و فرو بردن غذا ناتوان بود و باید همیشه شیر مى‏خورد و بدن او براى كار، قوت و استحكامى نمى‏یافت و مادرش به خاطر او از تربیت فرزندان دیگرش باز مى‏ ماند؟


فَبِأَیِّ آلَاءِ رَ‌بِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
پس کدام یک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب می‌کنید؟!



نوع مطلب : نشانه ها، 
برچسب ها : جنین، مفضل، توحید مفضل، خلقت انسان، شگفتی خلقت انسان، انسان، مراحل رشد انسان، مراحل رشد جنین، عکس جنین، جنین در شکم مادر، جنین در رحم، اثبات خداوند، نگاه عبرت، نگاه انسانی، تدبر، تدبر د خلقت انسان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
حال المولود لو ولد فهما عاقلا و تعلیل ذلك

وَ لَوْ كَانَ الْمَوْلُودُ یُولَدُ فَهِماً «1» عَاقِلًا لَأَنْكَرَ الْعَالَمَ عِنْدَ وِلَادَتِهِ وَ لَبَقِیَ حَیْرَانَ تَائِهَ الْعَقْلِ إِذَا رَأَى مَا لَمْ یَعْرِفْ وَ وَرَدَ عَلَیْهِ مَا لَمْ یَرَ مِثْلَهُ مِنِ اخْتِلَافِ صُوَرِ الْعَالَمِ مِنَ الْبَهَائِمِ وَ الطَّیْرِ إِلَى غَیْرِ ذَلِكَ مِمَّا یُشَاهِدُهُ سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ وَ یَوْماً بَعْدَ یَوْمٍ وَ اعْتَبِرْ ذَلِكَ بِأَنَّ مَنْ سُبِیَ مِنْ بَلَدٍ وَ هُوَ عَاقِلٌ یَكُونُ كَالْوَالِهِ الْحَیْرَانِ فَلَا یُسْرِعُ إِلَى تَعَلُّمِ الْكَلَامِ وَ قَبُولِ الْأَدَبِ كَمَا یُسْرِعُ الَّذِی سُبِیَ صَغِیراً غَیْرَ عَاقِلٍ ثُمَّ لَوْ وُلِدَ عَاقِلًا كَانَ یَجِدُ غَضَاضَةً «2» إِذَا رَأَى نَفْسَهُ مَحْمُولًا مُرْضَعاً مُعَصَّباً بِالْخِرَقِ مُسَجًّى‏ «3» فِی الْمَهْدِ لِأَنَّهُ لَا یَسْتَغْنِی عَنْ هَذَا كُلِّهِ لِرِقَّةِ بَدَنِهِ وَ رُطُوبَتِهِ حِینَ یُولَدُ ثُمَّ كَانَ لَا یُوجَدُ لَهُ مِنَ الْحَلَاوَةِ وَ الْوَقْعِ مِنَ الْقُلُوبِ مَا یُوجَدُ لِلطِّفْلِ فَصَارَ یَخْرُجُ إِلَى الدُّنْیَا غَبِیّاً «4» غَافِلًا عَمَّا فِیهِ أَهْلُهُ فَیَلْقَى الْأَشْیَاءَ بِذِهْنٍ ضَعِیفٍ وَ مَعْرِفَةٍ نَاقِصَةٍ ثُمَّ لَا یَزَالُ یَتَزَایَدُ فِی الْمَعْرِفَةِ قَلِیلًا
______________________________
- المتضادة، و ربما أمكن اقامة البرهان علیه أیضا، فإذا أتی الاهمال بالصواب یجب ان یأتی ضده و هو التدبیر بالخطإ، و هذا أفظع و أشنع.
 (من تعلیقات البحار)
 (1) الفهم:- بفتح فكسر- السریع الفهم.
 (2) الغضاضة: هى الذلة و المنقصة- جمعها غضائض.
 (3) التسجیة: هى التغطیة بثوب یمد على الجسم.
 (4) على وزن فعیل- و هو القلیل الفطنة.


قَلِیلًا وَ شَیْئاً بَعْدَ شَیْ‏ءٍ وَ حَالًا بَعْدَ حَالٍ حَتَّى یَأْلَفَ الْأَشْیَاءَ وَ یَتَمَرَّنَ وَ یَسْتَمِرَّ عَلَیْهَا فَیَخْرُجَ مِنْ حَدِّ التَّأَمُّلِ لَهَا وَ الْحَیْرَةِ فِیهَا إِلَى التَّصَرُّفِ وَ الِاضْطِرَارِ إِلَى الْمَعَاشِ بِعَقْلِهِ وَ حِیلَتِهِ وَ إِلَى الِاعْتِبَارِ وَ الطَّاعَةِ وَ السَّهْوِ وَ الْغَفْلَةِ وَ الْمَعْصِیَةِ وَ فِی هَذَا أَیْضاً وُجُوهٌ أُخَرُ فَإِنَّهُ لَوْ كَانَ یُولَدُ تَامَّ الْعَقْلِ مُسْتَقِلًّا بِنَفْسِهِ لَذَهَبَ مَوْضِعُ حَلَاوَةِ تَرْبِیَةِ الْأَوْلَادِ وَ مَا قُدِّرَ أَنْ یَكُونَ لِلْوَالِدَیْنِ فِی الِاشْتِغَالِ بِالْوَلَدِ مِنَ الْمَصْلَحَةِ وَ مَا یُوجِبُ التَّرْبِیَةَ لِلْآبَاءِ عَلَى الْأَبْنَاءِ مِنَ الْمُكَافَأَةِ بِالْبِرِّ وَ الْعَطْفِ عَلَیْهِمْ عِنْدَ حَاجَتِهِمْ إِلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ‏ «1» ثُمَّ كَانَ الْأَوْلَادُ لَا یَأْلَفُونَ آبَاءَهُمْ وَ لَا یَأْلَفُ الْآبَاءُ أَبْنَاءَهُمْ لِأَنَّ الْأَوْلَادَ كَانُوا یَسْتَغْنُونَ عَنْ تَرْبِیَةِ الْآبَاءِ وَ حِیَاطَتِهِمْ فَیَتَفَرَّقُونَ عَنْهُمْ حِینَ یُولَدُونَ فَلَا یَعْرِفُ الرَّجُلُ أَبَاهُ وَ أُمَّهُ وَ لَا یَمْتَنِعُ مِنْ نِكَاحِ أُمِّهِ وَ أُخْتِهِ وَ ذَوَاتِ الْمَحَارِمِ مِنْهُ إِذَا كَانَ لَا یَعْرِفُهُنَ‏ وَ أَقَلُّ مَا فِی ذَلِكَ مِنَ الْقَبَاحَةِ بَلْ هُوَ أَشْنَعُ وَ أَعْظَمُ وَ أَفْظَعُ وَ أَقْبَحُ وَ أَبْشَعُ لَوْ خَرَجَ الْمَوْلُودُ مِنْ بَطْنِ أُمِّهِ وَ هُوَ یَعْقِلُ أَنْ یَرَى‏ «2» مِنْهَا مَا لَا یَحِلُّ لَهُ وَ لَا یُحْسِنُ بِهِ أَنْ یَرَاهُ أَ فَلَا تَرَى كَیْفَ أُقِیمَ كُلُّ شَیْ‏ءٍ مِنَ الْخِلْقَةِ عَلَى غَایَةِ الصَّوَابِ وَ خَلَا مِنَ الْخَطَإِ دَقِیقُهُ وَ جَلِیلُهُ‏ «3»
______________________________
 (1) أی بان یبر الابناء بآبائهم و العطف علیهم عند حاجة الآباء إلى ذلك فی كبرهم و ضعفهم، و جزاء لما عانوا من الشدائد فی سبیل تربیة الابناء
 (2) خبر لقوله: أقل ما فی ذلك.
 (3) ان بعض هذا البیان البدیع من الامام عن تدرج الإنسان فی نموه، و نموه فی أوقاته، كاف فی حكم العقل، بان له صانعا صنعه عن علم و حكمة و تقدیر و تدبیر.

توحید المفضل ؛   ؛ ص51

اگر انسان، با هوش و اندیشه به دنیا مى‏آمد
اگر نوزاد، فهیم و عاقل به دنیا مى‏آمد، وقت تولد جهان هستى را انكار مى‏كرد و هنگامى كه با حیوانات، پرندگان و دیگر موجودات غریب روبرو مى‏گشت و هر ساعت و هر روز پاره ‏اى از اشكال مختلف و شگفت عالم را كه از پیش ندیده بود مى‏دید، هر آینه عقل و اندیشه‏ اش سرگشته و گمراه مى‏گشت.


بدان كه اگر عاقلى را به اسیرى از سرزمینى به سرزمین دیگر ببرند [از دیدن شگفتیهاى نامأنوس‏] همواره واله و سرگشته است و بخلاف كودكى كه در كودكى اسیر شود بسرعت، زبان و آداب [آن سرزمین جدید] را فرا نمى‏گیرد.
نیز اگر نوزاد، دانا و هوشمند پاى در جهان مى ‏نهاد از اینكه [آنقدر ناتوان است كه توان راه رفتن ندارد و ناچار] باید دیگران بر دوشش گیرند، شیرش بنوشانند، در جامه‏ اش بپیچند و در گاهوارش بخوابانند، سخت احساس خوارى و پستى مى ‏كرد

از سوى دیگر او به خاطر ظرافت و طراوت و رطوبت بدن، هیچ گاه از این امور بى‏ نیاز نیست [در نتیجه چه بسا در هلاكت مى‏افتاد و یا رشد روحى و بدنى مناسب نمى‏كرد.] همچنین در چنین حالى آن شیرینى، دلبندى و محبوبیت كودكان را نداشت؛ از این رو آنان در حالى به دنیا مى ‏آیند كه از كار جهان و جهانیان غافلند.
اینان با ذهن ضعیف و شناخت اندك و ناقص خود با همه چیز روبرو مى‏شوند، امّا اندك اندك و گام به گام و در حالت هاى گوناگون بر شناخت و آگاهى آنان افزوده مى‏ شود. كودك، پیوسته چنین كسب شناخت مى‏ كند تا آنكه از مرحله حیرت و سرگشتگى و تأمل، پاى فراتر مى‏نهد و با كمك عقل و اندیشه، قدم در وادى تصرف و تدبیر و چاره اندیشى معاش و ... مى‏گذارد، از حوادث، پند مى‏گیرد، اطاعت مى‏كند و یا در اشتباه و فراموشى و غفلت گناه سقوط مى‏كند.
حكمتهاى فراوان دیگرى نیز در پس این امر نهفته است؛ از جمله:
اگر كودك در گاه تولد، عقلى كامل داشت و مستقل و خودكفا مى ‏بود، شیرینى فرزند دارى از میان مى‏رفت. پدر و مادر به مصالحى كه در تربیت كودك نهفته است نمى ‏رسیدند؛ در نتیجه، تربیت، سرپرستى و رحم و شفقت بر آنان هنگام پیرى بر فرزند لازم نبود. [زیرا پدر و مادر در قبال او زحمتى نكشیده‏اند كه او در سنّ كهنسالى و نیاز، به آنان برسد. او از آغاز، مستقل و بى‏نیاز از والدین بوده است‏].
همچنین با این فرض، در میان فرزندان و والدین هیچ پیوند و الفتى حاكم نبود؛ زیرا كودكان از تربیت و سرپرستى پدران بى ‏نیاز بودند و از زمان تولد از پدران خویش جدا مى‏ گشتند. او نیز پس از آن، پدر و مادرش را [و خواهر و برادرش را] نمى‏شناخت و این عدم شناخت باعث مى‏شد كه بر سر راه ازدواج با مادر و خواهر و دیگر محارم مانعى پدید نیاید.
و كمترین مفسده- و بلكه شنیعترین و قبیحترین زشتى- هنگامى است كه چنین طفل هوشمندى، در هنگام تولد بر چیزى نظر افكند كه رخصت این عمل را از او ستانده‏اند و سزاوار نیست كه چنین كند.
آیا نمى‏بینى كه چگونه هر چیز آفرینش در جاى مناسب خود استوار گشته و در ریز و درشت اجزاى هستى، اندك خلل و ناصوابى پیدا نیست؟







نوع مطلب : تجلی عظمت الهی در مخلوقات، نشانه ها، 
برچسب ها : کودک، خلقت کودک، عقل کودک، چرا انسان در کودکی عقل ندارد، اگر کودک عاقل بود، انسان و کودکی، کودک انسان، بچه، بچگی، شگفتی خلقت انسان، شگفتی آفرینش، اگر بچه ها عقل داشتند، خلقت انسان، شستن بچه، قنداق کردن کودک، قنداق کردن نوزاد، نوزاد، مفضل، توحید مفضل،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

 

أَلَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِینَ ﴿١٦﴾ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرِینَ ﴿١٧﴾كَذَٰلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ ﴿١٨﴾

وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿١٩﴾أَلَمْ نَخْلُقكُّم مِّن مَّاءٍ مَّهِینٍ ﴿٢٠﴾فَجَعَلْنَاهُ فِی قَرَارٍ مَّكِینٍ ﴿٢١﴾

إِلَىٰ قَدَرٍ مَّعْلُومٍ ﴿٢٢﴾فَقَدَرْنَا فَنِعْمَ الْقَادِرُونَ ﴿٢٣﴾وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٢٤﴾

أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفَاتًا ﴿٢٥﴾أَحْیَاءً وَأَمْوَاتًا ﴿٢٦﴾

وَجَعَلْنَا فِیهَا رَوَاسِیَ شَامِخَاتٍ وَأَسْقَیْنَاكُم مَّاءً فُرَاتًا ﴿٢٧﴾

وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٢٨﴾انطَلِقُوا إِلَىٰ مَا كُنتُم بِهِ تُكَذِّبُونَ ﴿٢٩﴾

انطَلِقُوا إِلَىٰ ظِلٍّ ذِی ثَلَاثِ شُعَبٍ ﴿٣٠﴾

لَّا ظَلِیلٍ وَلَا یُغْنِی مِنَ اللَّـهَبِ ﴿٣١﴾إِنَّهَا تَرْمِی بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ ﴿٣٢﴾كَأَنَّهُ جِمَالَتٌ صُفْرٌ ﴿٣٣﴾

وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٣٤﴾هَـٰذَا یَوْمُ لَا یَنطِقُونَ ﴿٣٥﴾وَلَا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ ﴿٣٦﴾

وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٣٧﴾هَـٰذَا یَوْمُ الْفَصْلِ ۖ جَمَعْنَاكُمْ وَالْأَوَّلِینَ ﴿٣٨﴾

فَإِن كَانَ لَكُمْ كَیْدٌ فَكِیدُونِ ﴿٣٩﴾

وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٤٠﴾إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی ظِلَالٍ وَعُیُونٍ ﴿٤١﴾

وَفَوَاكِهَ مِمَّا یَشْتَهُونَ ﴿٤٢﴾

كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئًا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿٤٣﴾إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ﴿٤٤﴾

وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٤٥﴾

كُلُوا وَتَمَتَّعُوا قَلِیلًا إِنَّكُم مُّجْرِمُونَ ﴿٤٦﴾وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٤٧﴾

وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ ارْكَعُوا لَا یَرْكَعُونَ ﴿٤٨﴾

وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِینَ ﴿٤٩﴾فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ ﴿٥٠﴾

ترجمه آیات
آیا ما پیشینیان را ( به كیفر كفر ) هلاك نكردیم ؟ ( 16 ) .
از پى آنان هم قومى دیگر را ( كه منكران قرآن باشند ) نیز هلاك مى‏كنیم ( 17 ) .
ما بدكاران عالم را همین گونه هلاك مى‏سازیم ( 18 ) .
واى در آن روز به حال آنان كه آیات خدا را تكذیب كردند ! ( 19 ) .
آیا ما شما آدمیان را از آبى پست و ناچیز بدین زیبایى نیافریدیم ؟ ( 20 ) .
سپس آن را ( از صلب پدر ) به قرارگاه رحم منتقل ساختیم ( 21 ) .
تا مدتى معین و معلوم ( در رحم بماند ) ( 22 ) .
و ماتقدیر مدت رحم ( و تعیین سرنوشت او تا ابد ) را كردیم ، كه نیكو مقدر حكیمى هستیم ( 23 ) .
واى در آن روز به حال آنانكه آیات خدا را تكذیب كردند ( 24 ) .
آیا ما زمین را محل اجتماع بشر قرار ندادیم ؟ ( 25 ) .
تا زندگان روى زمین تعیش كنند و مردگان درونش پنهان شوند ( 26 ) .
و در زمین كوههاى بلند برافراشتیم و از ابر و باران به شما آب زلال گوارا نوشاندیم ( 27 ) .
واى در آن روز به حال آنانكه آیات خدا را تكذیب كردند ( 28 ) .
خطاب رسد اى منكران ! شما امروز به سوى آن دوزخى كه تكذیب كردید بروید ( 29 ) .
بروید زیر سایه دودهاى آتش دوزخ كه داراى سه شعبه است ( 30 ) .
نه آنجا سایه‏اى خواهد بود و نه از شرار آتش هیچ نجاتى دارند ( 31 ) .
آن آتش هر شرارى بیفكند مانند قصرى است ( 32 ) .
گویى آن شراره ( در سرعت و كثرت ) همچون شتران زرد موى است ( 33 ) .
واى در آن روز به حال آنان كه آیات خدا را تكذیب كردند ( 34 ) .
این روزى است كه كافران ( براى نجات خود ) سخنى نتوانند گفت ( 35 ) .
و به آنها رخصت عذرخواهى نیز نخواهند داد ( 36 ) .
واى در آن روز به حال آنان كه آیات خدا را تكذیب كردند ( 37 ) .
این روز فصل ( حكم و جدایى نیك و بد ) است كه شما را با همه در گذشتگان پیشین به عرصه محشر جمع گردانیم ( 38 ) .
پس اگر چاره‏اى بر نجات خود مى‏توانید انجام دهید كنید ( 39 ) .
 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  245
واى در آن روز به حال آنانكه آیات خدا را تكذیب كردند ( 40 ) .
آن روز سخت بندگان با تقوا در سایه درختان بهشت و كنار نهرهاى جارى متنعمند ( 41 ) .
و از هر نوع میوه كه مایل باشند فراهم است ( 42 ) .
به آنها خطاب شود كه از هر طعام و شراب بخواهید بخورید و بیاشامید كه شما را گوارا باد پاداش اعمال نیكى كه در دنیا بجا آوردید ( 43 ) .
ما البته نیكوكاران عالم را چنین پاداش مى‏دهیم ( 44 ) .
واى در آن روز به حال آنانكه آیات خدا را تكذیب كردند ( 45 ) .
اى كافران شما هم بخورید و تمتع برید به عمر كوتاه دنیا كه شما بسیار بدكارید ( 46 ) .
واى در آن روز به حال آنانكه آیات خدا را تكذیب كردند ( 47 ) .
و هر گاه به آنها گفته شد كه نماز و طاعت خدا را به جاى آرید اطاعت نكردند ( 48 ) .
واى در آن روز به حال آنانكه آیات خدا را تكذیب كردند ( 49 ) .
شما پس از آیات خدا ( كه آن را تكذیب كردید ) باز به كدامین حدیث ایمان مى‏آورید ؟ ! ( 50 ) .

بیان آیات


این آیات حجت‏هایى است كه بر یگانگى خداى تعالى در ربوبیت دلالت مى‏كند ، أدله‏اى است كه به حكم آن باید یوم الفصلى باشد ، و در آن مكذبین به جزاى خود برسند ، و نیز به كیفرهایى كه براى آنان تهیه شده ، و به نعمت و كرامتى كه براى مردم با تقوى آماده شده اشاره مى‏كند ، و سوره را با توبیخ و مذمت منكرین كه از عبادت خدا و ایمان به گفتار او استكبار مى‏ورزند ، ختم نموده است .
ا لم نهلك الاولین ثم نتبعهم الاخرین كذلك نفعل بالمجرمین استفهام در این آیه انكارى است ، و منظور از اولین امثال قوم نوح و عاد و ثمود است ، كه از امت‏هاى قدیم العهدند ، و منظور از آخرین امت‏هایى است كه بعدا به ایشان پیوستند ، و كلمه اتباع به معناى آن است كه چیزى را دنبال چیزى دیگر قرار دهند .
در جمله ثم نتبعهم كلمه نتبع را به رفع مى‏خوانیم ، بنا بر اینكه استینافى و از نو باشد ، چون عطف به كلمه نهلك نیست ، و گر نه آن نیز مجزوم مى‏شد .
و معناى آیه این است كه : ما تكذیب‏گران را كه در امتهاى اولین بودند هلاك كردیم ، و سپس ما امتهاى دیگر را به دنبال آنان هلاك مى‏كنیم .
 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  246
و جمله كذلك نفعل بالمجرمین به منزله تعلیل براى مطالب قبل است ، و لذا بدون فصل ( واو ) آمده و عطف به ما قبل نشده ، گویا گوینده‏اى پرسیده : آخر چرا هلاك شدند ؟ در پاسخ فرموده : براى این كه سنت ما با مجرمین همین است ، و این آیات - به طورى كه ملاحظه مى‏كنید - انذار است ، و مى‏خواهد لحن بیان را به همان اصلى كه محور آیات این سوره است یعنى جمله ویل یومئذ للمكذبین برگرداند ، و در عین حال حجتى است بر یگانگى خدا در ربوبیت ، چون هلاك كردن انسانهاى مجرم ، خود تصرفى در عالم انسانى و تدبیرى براى آن است ، و چون غیر از خدا هلاك كننده‏اى نیست ، و خود مشركین هم به این اعتراف دارند ، پس رب هم تنها او است و غیر او رب و معبودى نیست .
علاوه بر اشارات یاد شده بر وجود یوم الفصل هم دلالت دارد ، چون اهلاك قومى به خاطر جرائمى كه داشته‏اند وقتى تصور دارد كه قبلا تكلیف كرده باشد ، و تكلیف هم وقتى مى‏تواند متوجه قومى بشود كه مجازاتى هم در كار باشد ، اطاعت‏كاران را پاداش و گنهكاران را كیفر دهند ، پس معلوم مى‏شود كه در این میان یوم الفصلى هست ، و در آن افراد مطیع پاداش ، و عاصیان كیفر داده مى‏شوند ، و پاداش و كیفر آن روز از جنس پاداش و كیفر دنیا نیست ، چون پاداش و كیفر دنیوى نمى‏تواند همه اولین و آخرین را شامل شود ، پس در این میان روزى هست كه هر انسانى در برابر هر كارى كه كرده جزا داده مى‏شود ، و این همان روز فصل و روز مجموع له الناس است .
ا لم نخلقكم من ماء مهین ... فنعم القادرون استفهام در این آیه انكارى است ، و كلمه ماء مهین به معناى آبى خوار و پست است ، كه خودش نمى‏تواند خود را نگه دارد ، و مراد از آن نطفه است ، و مراد از قرار مكین محفظه رحم است ، و منظور از قدر معلوم مدت حمل است .
و فعل فقدرنا از باب قدر به معناى اندازه‏گیرى است ، و حرف فاء براى تفریع قدر بر خلق است ، و معنایش این است كه : ما شما را خلق كردیم و حوادثى كه بعدها بر سرتان مى‏آید و اوصاف و احوالى كه در آینده به خود مى‏گیرید همه را معین و تقدیر كردیم .
خلاصه هم خلقتان كردیم ، و هم حوادثى كه در طول زندگى برایتان پیش مى‏آید معین كردیم ، یكى عمرش طولانى و دیگرى كوتاه شد ، یكى قیافه‏اش زیبا و دیگرى زشت شد ، یكى سالم و دیگرى مریض شد ، و همچنین از نظر رزق و چیزهاى دیگر .
بعضى احتمال داده‏اند كه : جمله قدرنا از قدرت در مقابل عجز گرفته شده باشد ، 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  247
و مراد این باشد كه ما بر همه اینها تواناییم .
ولى وجه قبلى وجیه‏تر است .
و معناى آیه این است كه : ما شما را از آبى پست و ناچیز كه همان نطفه باشد آفریده‏ایم ، و آن آب را در قرارگاهى محفوظ كه همان رحم مادران باشد جاى دادیم ، و تا مدتى معلوم كه همان مدت حمل باشد در آنجا نگه داشتیم ، پس ما همه این حوادث و صفات و احوال را كه با هستى شما ارتباط دارند تقدیر كردیم ، و چه خوب مقدرى هستیم ما .
در این آیات و اینكه مضمونش حجتى بر وحدانیت خداى تعالى در ربوبیت است ، نظیر آن بیانى كه در آیات سابق داشتیم جریان دارد .
و همچنین در اینكه این حجت ، حجت بر تحقق یوم الفصل نیز هست ، چون ربوبیت اقتضاى آن دارد كه مربوبین در برابر ساحتش خضوع كنند ، و این خضوع همان گرویدن به دینى است كه مربوب را مكلف به تكالیفى مى‏كند ، و تكلیف هم جز بر دائر كردن جزا در برابر اطاعت و عصیان تمام نمى‏شود ، و روزى كه مكلفین در آن روز به جزاى اعمال خود مى‏رسند ، همان یوم الفصل است .
ا لم نجعل الأرض كفاتا احیاء و امواتا ... فراتا كلمه كفات و همچنین كلمه كفت به معناى جمع كردن و ضمیمه كردن است ، مى‏فرماید : مگر ما نبودیم كه زمین را كفات كردیم ، یعنى چنان كردیم كه همه بندگان را در خود جمع مى‏كند ، چه مرده‏ها را و چه زنده‏ها را .
بعضى گفته‏اند : كفات جمع كفت به معناى ظرف است .
و معناى آیه این است كه : مگر ما زمین را ظرفهایى براى جمع احیا و اموات نكردیم .
و جعلنا فیها رواسى شامخات - كلمه رواسى جمع راسیه است ، كه به معناى كوه پا بر جا و استوار است ، و شامخات به معناى كوههاى بلند است ، و گویا آوردن كلمه رواسى زمینه‏چینى است براى آیه و أسقیناكم ماء فراتا ، چون نهرها و چشمه‏هاى طبیعى همه از كوهها منفجر مى‏شود ، و به طرف دشت‏ها سرازیر مى‏گردد ، و كلمه فرات به معناى آب گوارا است ، در دلیل بودن این آیات هم همان بیان كه در آیات قبل داشتیم مى‏آید .
انطلقوا الى ما كنتم به تكذبون این آیه حكایت فرمانى است كه در یوم الفصل به ایشان داده مى‏شود ، صاحب كلام خداى تعالى است ، به قرینه اینكه در آخر آیات مى‏فرماید : اگر نیرنگى دارید به كار ببرید ، 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  248
و مراد از جمله آنچه همواره تكذیبش مى‏كردند جهنم است ، و كلمه انطلاق به معناى روانه شدن و منتقل گشتن از جایى به جاى دیگر و بدون مكث است .
و معناى آیه این است كه : به ایشان گفته مى‏شود از محشر بدون هیچ درنگى به سوى آتش روانه شوید ، همان آتشى كه همواره تكذیبش مى‏كردید .
انطلقوا الى ظل ذى ثلث شعب مفسرین گفته‏اند : مراد از این ظل سایه دودى است كه از آتش جهنم بالا مى‏رود ، همچنان كه در جاى دیگر فرموده : و ظل من یحموم .
و نیز در مورد انشعاب آن به سه شعبه گفته‏اند : این اشاره است به عظمت دود جهنم ، چون دود وقتى خیلى متراكم و عظیم باشد شاخه شاخه مى‏شود .
لا ظلیل و لا یغنى من اللهب ظل ظلیل به معناى سایه خنك است ، سایه‏اى كه از رسیدن حرارت به انسان جلوگیرى كند ، و براى آدمى ساترى از آزار حرارت باشد ، و اینكه مى‏فرماید سایه شعبه‏دار ظلیل نیست ، منظور این است كه از هرم آتش و شعله‏هاى آن جلوگیرى نمى‏كند .
انها ترمى بشرر كالقصر كانه جمالت صفر ضمیر انها به نار - آتش بر مى‏گردد هر چند در كلام نامى از نار برده نشده بود ، و لیكن از سیاق معلوم است .
و كلمه شرر به معناى زبانه‏هایى است كه از آتش بر مى‏خیزد .
و معناى قصر معلوم است و كلمه جمالة جمع جمل است ، كه به معناى شتر نر است ، و معناى آیه روشن است .
هذا یوم لا ینطقون و لا یؤذن لهم فیعتذرون كلمه هذا اشاره است به یوم الفصل و مراد از یؤذن اذن در سخن گفتن و یا عذرخواهى كردن است .
و جمله فیعتذرون عطف است بر جمله یؤذن و هر دو در سلك نفى قرار دارند ، مى‏فرماید امروز روزى است كه اهل محشر - از انسانها - سخن نمى‏گویند و اذن سخن گفتن به ایشان داده نمى‏شود ، و یا اذن عذرخواهى كردن به ایشان داده نمى‏شود ، پس اعتذارى نخواهند كرد .
و نفى نطق در این آیه با اثبات آن در آیات دیگر منافات ندارد ، چون روز قیامت مواقف بسیار و مختلف دارد ، در یك موقف از ایشان سؤال مى‏شود جواب هم مى‏دهند ، و در 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  249
موقفى دیگر بر دهان آنان مهر مى‏زنند و نمى‏توانند سخن بگویند ، و ما در تفسیر آیه شریفه یوم یات لا تكلم نفس الا باذنه ، بیانى در این باره داشتیم ، بدانجا مراجعه شود .
هذا یوم الفصل جمعناكم و الاولین فان كان لكم كید فكیدون روز قیامت را از این جهت یوم الفصل خوانده كه خداى تعالى در آن روز جدا سازى مى‏كند ، و میان اهل حق و اهل باطل با داورى خود جدایى مى‏اندازد ، همچنان كه فرمود : ان ربك هو یفصل بینهم یوم القیمة فیما كانوا فیه یختلفون ، و نیز فرموده : ان ربك یقضى بینهم یوم القیمة فیما كانوا فیه یختلفون كه در یكى تعبیر به فصل ، و در دیگرى تعبیر به قضا كرده است .
و خطاب كم - شما را در جمله جمعناكم و الاولین به تكذیب‏گران این امت است ، بدان جهت كه جزء آخرین هستند ، و به همین جهت در مقابل اولین قرارشان داد ، و در جاى دیگر به نحو جامع فرموده : امروز روزى است كه همه مردم در آن جمع مى‏شوند ، ذلك یوم مجموع له الناس و در جاى دیگر فرموده : و حشرناهم فلم نغادر منهم أحدا .
و معناى اینكه فرمود : فان كان لكم كید فكیدون این است كه اگر شما حیله‏اى علیه من دارید تا با آن حیله عذاب مرا از خود دفع كنید ، آن حیله را بكار ببرید ، و این خطاب را اصطلاحا تعجیزى مى‏گویند ، و معنایش این است كه شما چنین نیرویى ندارید ، در آن روز به طور كلى همه نیروها از شما گرفته مى‏شود ، و با ظهور این حقیقت كه لا قوة الا لله خود ستمكاران با دیدن عذاب یقین مى‏كنند ، و بلكه مى‏بینند كه قوت همه‏اش از آن خدا است ، و اینكه خدا شدید العذاب است ، و این زمانى است كه پیشوایان از پیروان خود بیزارى مى‏جویند ، و عذاب را مى‏بینند ، و همه اسبابها از كار مى‏افتد .
و این آیه یعنى آیه ان كان لكم كید فكیدون مدلولى وسیع‏تر از آیه شریفه زیر 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  250
دارد كه مى‏فرماید : یا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الأرض فانفذوا لا تنفذون الا بسلطان ، چون این آیه تنها قدرت بر فرار را نفى مى‏كند ، به خلاف آیه مورد بحث كه همه انحاى حیله را نفى مى‏كند .
در جمله فكیدون التفاتى از تكلم مع الغیر ( ما ) به تكلم وحده ( من ) به كار رفته ، چون در جملات قبل خداوند تعبیر به ما مى‏كرد و مى‏فرمود : ما شما را جمع مى‏كنیم ، و در اینجا تعبیر به من كرده ، و نكته در آن این است كه امر كیدون تعجیزى است ، و متعلق آن كید با كسى است كه همه قوت‏ها و قدرت‏ها از اوست ، و او تنها خداى تعالى است ، و اگر مى‏فرمود : فكیدونا اشاره به توحید از بین مى‏رفت .
ان المتقین فى ظلال و عیون و فواكه مما یشتهون ... المحسنین مراد از كلمه ظلال سایه‏هاى بهشت ، و مراد از كلمه عیون چشمه‏هاى آن است ، كه اهل بهشت از آن سایه‏ها استفاده نموده ، و از آن چشمه‏ها مى‏نوشند ، و كلمه فواكه جمع فاكهه است كه به معناى میوه است .
كلوا و اشربوا هنیئا بما كنتم تعملون - مفاد این آیه اذن و اباحه است ، تو گویى خوردن و نوشیدن كنایه است از مطلق تنعم به نعمتهاى بهشتى و تصرف در آن ، هر چند كه از مقوله خوردن و نوشیدن نباشد .
و استعمال این كنایه شایع است ، همچنان كه خوردن مال را كنایه مى‏گیرند از مطلق تصرف ، مثلا مى‏گویند مال مردم را مخور ، یعنى در آن تصرف مكن .
انا كذلك نجزى المحسنین - در این جمله سعادت اهل بهشت را مسجل مى‏سازد .
كلوا و تمتعوا قلیلا انكم مجرمون خطاب در این آیه از قبیل خطابهاى تهدیدآمیزى است كه ما به دشمن خود مى‏كنیم و مى‏گوییم هر چه دلت مى‏خواهد بكن ، و یا هر چه از دستت بر مى‏آید كوتاهى مكن ، كه معنایش این است كه هر كارى بكنى سودى به حالت ندارد ، و این نوع خطابها مخاطب را از اینكه از حیله‏هاى خود سود ببرد و در نتیجه به هدف خود برسد مایوس مى‏كند ، و نظیر آن در چند جاى قرآن آمده ، مى‏فرماید : فاقض ما أنت قاض انما تقضى هذه الحیوة الدنیا .
 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  251
و نیز مى‏فرماید : اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصیر .
پس اینكه فرمود : كلوا و تمتعوا قلیلا : بخورید ، و در اندك زمانى تمتع ببرید ، و یا تمتعى اندك ببرید ، در حقیقت مى‏خواهد ایشان را مایوس كند از اینكه با خوردن و تمتع بردن بتوانند عذاب را از خود دفع كنند ، وقتى نمى‏توانند جلو عذاب را بگیرند ، هر چه دلشان مى‏خواهد از متاع قلیل دنیا بخورند .
و اگر در این زمینه خصوص خوردن و تمتع را یادآور شد ، براى این بود كه منكرین معاد براى سعادت معنایى جز سعادت دنیا قائل نیستند ، و براى سعادت دنیا هم معنایى جز خوردن و شهوترانى كردن نمى‏فهمند ، عینا مانند یك حیوان بى‏زبان ، كه قرآن كریم ایشان را به آن تشبیه نموده مى‏فرماید : و الذین كفروا یتمتعون و یاكلون كما تاكل الأنعام و النار مثوى لهم .
و جمله انكم مجرمون ، علت مطالب ما قبل را بیان مى‏كند ، كه در آن امر مى‏كرد به اینكه بخورید و تمتع ببرید كه از آن سودى نخواهید برد ، براى اینكه شما با تكذیب یوم الفصل ، و تكذیب كیفر تكذیب‏گران ، مجرم شدید ، و جزاى مجرم خواه ناخواه آتش است .
و اذا قیل لهم اركعوا لا یركعون مراد از ركوع - به طورى كه دیگران هم گفته‏اند - نماز خواندن است ، و شاید به اعتبار آن باشد كه نماز مشتمل بر ركوع است .
بعضى هم گفته‏اند : مراد از ركوعى كه در این آیه به آن امر فرموده ، مطلق خشوع و خضوع و تواضع براى خداى تعالى است ، به اینكه دعوتش را بپذیرند ، و كلامش را قبول نموده ، دینش را پیروى نمایند ، و خلاصه بندگیش كنند .
بعضى دیگر گفته‏اند : مراد از این ركوع همان سجده‏اى است كه در قیامت مامور بدان مى‏شوند ، ولى نمى‏توانند انجام دهند ، كه قرآن در باره‏اش فرموده : و یدعون الى السجود فلا یستطیعون ، لیكن این دو وجه خالى از بعد نیست .
 
ترجمة المیزان ج : 20  ص :  252
و اما اینكه وجه اتصال این آیه به ما قبلش چیست ؟ به نظر ما وجهش این است كه زمینه گفتار در سابق زمینه تهدید تكذیب‏گران روز فصل بود ، و در این مقام بود كه آثار سوء این تكذیبشان را بیان كند ، در آیه مورد بحث هم همین مطلب را تمام نموده ، مى‏فرماید اینان خدا را وقتى كه ایشان را به عبادت خود مى‏خواند عبادت نمى‏كنند ، چون منكر روز جزایند ، و با انكار روز جزا عبادت معنا ندارد ، پس آیه مورد بحث به این بیان متصل به ما قبل است ، و در عین حال زمینه‏اى است براى آیه بعد كه مى‏فرماید : فباى حدیث بعده یؤمنون .
بعضى به زمخشرى نسبت داده‏اند كه گفته است : این آیه متصل به كلمه للمكذبین است ، كه در آیه قبل بود ، گویا فرموده : ویل براى كسانى كه تكذیب كردند ، و كسانى كه وقتى به ایشان گفته مى‏شود ركوع كنید ركوع نمى‏كنند .
در این آیه التفاتى به كار رفته ، قبلا منكرین معاد مورد خطاب بودند ، به ایشان مى‏فرمود : بخورید ... و در اینجا غایب به حساب آمده‏اند ، مى‏فرماید : وقتى به ایشان گفته مى‏شود ... و وجه این التفات روگردانى از ایشان است ، چون بعد از آنكه در جمله كلوا و تمتعوا ایشان را به خودشان واگذاشت ، كه هر چه مى‏خواهند بكنند ، دیگر معنا ندارد باز خطاب را متوجهشان كند .
فباى حدیث بعده یؤمنون یعنى وقتى به قرآن كه معجزه و آیتى است الهى ایمان نمى‏آورند ، و وقتى این قرآن با كمال روشنى و با برهان قاطع برایشان بیان مى‏كند كه معبودى جز خدا ندارند ، و خدا شریكى ندارد ، و در پیش رویشان یوم الفصلى چنین و چنان دارند ، توجهى بدان نمى‏كنند ، دیگر بعد از این قرآن به چه سخنى ایمان مى‏آورند .
این جمله رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم) را مایوس مى‏كند از اینكه به خدا و رسولش ایمان بیاورند ، و به منزله هشدارى است به اینكه دیگر ایشان را به ایمان دعوت مكن ، و اینكه گفتیم بخورند و تمتع ببرند سخن به جایى بود ، دیگر ایمان‏آور نیستند ، و هیچ فایده‏اى در دعوت كردن آنان نیست ، جز همین مقدار كه حجت بر آنان تمام شود .

بحث روایتى


در تفسیر قمى در ذیل آیه أ لم نخلقكم من ماء مهین آمده یعنى آبى گندیده و  فجعلناه فى قرار مكین ، یعنى در رحم و الى قدر معلوم یعنى تا منتهاى اجل .
مؤلف : و در اصول كافى در روایتى از ابى الحسن ماضى (علیه‏السلام) آمده كه آیه أ لم نهلك الاولین را بر تكذیب‏گرانى تطبیق فرموده كه در خصوص اطاعت از اوصیاى پیغمبر او را تكذیب كردند و جمله ثم نتبعهم الاخرین را بر كسانى تطبیق فرموده كه نسبت به آل محمد جفا كردند .
و این حدیث علاوه بر اضطرابى كه در متن آن هست صرف تطبیق مصداق بر آیه است ، نه تفسیر آن .
و نیز در آن كتاب آمده كه در معناى آیه أ لم نجعل الأرض كفاتا أحیاء و أمواتا فرموده كفات به معناى مساكن است .
آنگاه اضافه كرده كه امیر المؤمنین (علیه‏السلام) در مراجعتش از صفین به قبرها نظر انداخت ، و آنگاه فرمود : اینجا كفات اموات است ، یعنى منزلگاه ایشان است و سپس نظر انداخت به خانه‏هاى كوفه و فرمود : اینها كفات زندگان است ، آنگاه این آیه را تلاوت كرد : أ لم نجعل الأرض كفاتا أحیاء و أمواتا .
مؤلف : و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از حماد از امام صادق (علیه‏السلام) روایت كرده كه آن جناب نظرى به مقابر انداخت ، و سخنانى كه در حدیث قبل آمده بود به زبان آورد .
و در همان كتاب در تفسیر جمله و جعلنا فیها رواسى شامخات آمده كه منظور كوههاى مرتفع است .
و نیز در همان كتاب در معناى جمله ذى ثلث شعب آمده كه : در آن ، سه شعبه از آتش است ، و در معناى انها ترمى بشرر كالقصر فرموده شراره‏هایى از آتش كه به بزرگى قصرها و كوهها است .
و نیز در همان كتاب در تفسیر ان المتقین فى ظلال و عیون آمده كه فرمود : در سایه‏هایى از نور كه روشن‏تر از نور خورشید است .
و در مجمع البیان در ذیل آیه و اذا قیل لهم اركعوا لا یركعون مى‏گوید : مقاتل گفته  این آیه در باره قبیله ثقیف نازل شد ، كه رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم) به ایشان دستور داد نماز بخوانند ، و آنها گفتند لا ننحنى یعنى ما هرگز قامت خم نمى‏كنیم .
البته در روایت به جاى كلمه لا ننحنى لا نحنى آمده .
آنگاه گفتند قامت خم كردن ننگى است بر ما ، پس رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم) فرمود : دینى هم كه ركوع و سجود نداشته باشد چیزى ندارد .
مؤلف : در انطباق این قصه - كه حتما باید بعد از هجرت و وجوب نماز واقع شده باشد - با آیه مورد بحث خفائى هست ، و آنطور كه باید روشن نیست .
و در تفسیر قمى در باره آیه قبلى آمده كه وقتى به ایشان گفته مى‏شود : امام را دوست بدارید و ولایتش را بپذیرید ، نمى‏پذیرند .
مؤلف : این روایت هم از باب تطبیق كلى بر مصداق است ، نه از باب تفسیر .



نوع مطلب : تفسیر قرآن کریم، 
برچسب ها : توحید روبوبیت، توحید در ربوبیت، زمین، جنین، خلقت انسان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391



 بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ(1) وَ طورِ سِینِینَ(2) وَ هَذَا الْبَلَدِ الأَمِینِ(3)

 لَقَدْ خَلَقْنَا الانسانَ فى أَحْسنِ تَقْوِیمٍ(4) ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسفَلَ سافِلِینَ(5)

إِلا الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحَتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیرُ ممْنُونٍ(6) فَمَا یُكَذِّبُك بَعْدُ بِالدِّینِ(7)

أَ لَیْس اللَّهُ بِأَحْكمِ الحاكِمِینَ(8)


ترجمه آیات


به نام خداى رحمان و رحیم

، سوگند به دو سرزمین ( انبیاء خیز ) شام و بیت المقدس ( یا قسم به انجیر و زیتون ) ( 1 ) .
و سوگند به سرزمین طور سینا ( 2 ) .
سوگند به مكه این بلد امین ( 3 ) .
كه ما انسان را به بهترین نظام خلقت خلق كردیم ( 4 ) .
سپس او را - در صورتى كه منحرف شود - به پست‏ترین مرحله برگرداندیم ( 5 ) .
مگر كسانى را كه ایمان آورده و اعمال صالح كنند كه پاداشى قطع ناشدنى دارند ( 6 ) .
حال اى انسان ! آن انگیزه‏اى كه تو را وا مى‏دارد به اینكه روز جزا را تكذیب كنى چیست ؟ ( 7 ) .
مگر خدا را احكم الحاكمین نیافتید ؟ ( 8 ) .

 



نوع مطلب : تفسیر قرآن کریم، 
برچسب ها : انسان، خلقت انسان، نعمت، نعمت های الهی، زیتون، انجیر، مکه، مکّه، قدرت انسان، توان انسان، مقام انسان، ایمان، عمل صالح، استعداد انسان، امکانات انسان، بهترین امکانات، روغن زیتون، خواص روغن زیتون، خوش بو شدن دهان، تقویت اعصاب، آرامش بخش، محکم شدن لثه، محکم شدن استخوان، زخم معده، تقویت فکر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic