تبلیغات
بــــــرگ مـــعــرفـــــت - مطالب داستان
 
بــــــرگ مـــعــرفـــــت
برگ درختان سبز در نظر هوشیار --- هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
درباره وبلاگ


خدایا مرا این عزّت بس است كه بنده تو باشم،
و برایم این افتخار كافى است كه تو پروردگار من باشى،
تو آنچنانى‏ كه من دوست دارم،
مرا هم, چنان كن كه خود دوست دارى.

مدیر وبلاگ : علیرضا سرداری
مطالب اخیر
بسم الله الرحمن الرحیم
 امام صادق (ع) فرمود: در این میان كه خلیل الرحمن در كوه بیت المقدس دنبال چرا گاهى براى گوسفندان خود بود آوازى شنید و ناگاه مردى را دید بطول دوازده وجب كه ایستاده نماز میخواند باو گفت اى بنده خدا براى كه نماز میخوانى ؟ گفت براى خداى آسمان ، ابراهیم گفت از قوم تو دیگرى مانده ؟ گفت نه ، گفت از كجا غذا میخورى ؟ گفت در تابستان میوه این درخت مى چینم و در زمستان میخورم ، گفت منزلت كجا است بكوهى اشاره كرد، ابراهیم گفت مرا با خودت میبرى تا امشب را با تو بگذرانم گفت جلو من آبى است كه نمیشود در آن فروشد، گفت خودت چه میكنى ؟ گفت من روى آن راه میروم ، فرمود مرا با خود ببر شاید خدا آنچه را بتو روزى كرده بمن روزى كند. گوید عابد دستش را گرفت و باهم رفتند تا ب آبى رسیدند و بر آن راه رفت ، ابراهیم با او رفت تا بمنزل رسیدند ابراهیم باو گفت: كدام روزها بزرگتر است ؟ عابد گفت روز جزا كه مردم از هم بازخواست كنند فرمود مى آئى دست برداریم بدرگاه خدا دعا كنیم كه ما را از شر آن روز آسوده دارد،
 گفت:
مرا به دعا دعوت چه كنى؟ بخدا من سى سال است بدرگاه خدا دعائى كنم و اجابت نشده ،
گفت: بتو آگاهى بدهم كه چرا دعایت حبس شده ؟
 گفت چرا؟،
فرمود: براستى خدا چون بنده اى را دوست دارد دعایش را نگهدارد تا با او راز گوید و از او خواهش كند و از او بجوید و چون بنده اى را دشمن دارد زود دعایش را مستجاب كند یا به دلش نومیدى نهد
 سپس به او گفت چه دعائى میكردى ؟ گفت گله گوسفندى بمن گذشت و پسرى با آن بود و گیسوانى داشت گفتم اى پسر این گوسفندها از كیست ؟ گفت از ابراهیم خلیل الرحمن ، گفتم خدایا اگر در زمین خلیلى دارى او را بمن بنما، ابراهیم فرمود خدا دعایت را مستجاب كرد من ابراهیم خلیل الرحمن هستم و همدیگر را در آغوش ‍ كشیدند و چون خدا محمد را مبعوث كرد مصافحه مقرر شد.
امالی شیخ صدوق


نوع مطلب : داستان، روایات، 
برچسب ها : دعا، چرا دعای من اجابت نمی شود، استجابت دعا، داستان جالب،
لینک های مرتبط :
نظرات ()



« بهلول بن عمرو کوفی» از دانشمندان زیرک و زبر دست و نکته سنج عصر امام صادق و امام کاظم علیهم السلام بود . او برای

اینکه قاضی هارون الرشید نشود ، خود را به دیوانگی زد تا هارون الرشید از او منصرف شوذ و مقام قضاوت را به او واگذار ننماید . او

اهل مناظره  بود و با استدلال و لطایف بسیار ظریف ، پوچی عقاید انحرافی مخالفان را آشکار می نمود . یکی از مناظرات او این است:

اوشنیده بود ابو حنیفه [رئیس مذهب حنفی]در درس خود گفته است : جعفربن محمّد [امام صادق علیه السلام] سه مطلب را گفته

ولی من هیچکدام از آن ها را قبول ندارم و آن ها را نمی پسندم و آن سه مطلب این است :






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : بهلول،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم


در پاریس برخی اصرار داشتند از زندگی بیست و چهار ساعته امام [ره] از جمله سفره غذای ایشان فیلمبرداری کنند.
امام فرمودند : « این طور که شما می خواهید سفره بچینید دروغ است ؛ زیرا در این سفره  ما گاهی پلو، گوشت و خورشت هم هست .
شما می خواهید این ها را نادیده بگیرید و یک سفره ساده در ست کنید . این دروغ است .

منبع : برداشت هایی از سیره امام ره ، ج 3،ص 259


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
«  بسم الله الرَّحمن الرَّحیم  »

گفتگوی مفضل و ابن ابی العوجا

« محمد بن سنان »  از « مفضل بن عمر  »  نقل مى كند:

پایان روز بود. در « روضه  » ، میان قبر و منبر رسول خدا (ص)  نشسته بودم و درباره شرافت و فضیلتهاى خدادادى و برترى جایگاه رفیعش كه جمهور امت نسبت به آنها آگاه نبودند، مى اندیشیدم .
در این حال بودم كه ناگاه « ابن ابى العوجاء » وارد شد و در جایى نشست كه مى توانستم سخنش را بشنوم . آنگاه یكى از یارانش نزد او رسید و نشست . ابن ابى العوجاء لب به سخن گشود و گفت
: « بى شك ، صاحب این قبر در تمام حالاتش به منتها درجه كمال ، شرافت و عظمت رسیده بود . »
همراه او گفت : « او فیلسوفى بود كه دعوى مرتبه اى بس عظیم و منزلتى بس بزرگ داشت و بر این ادعاى خود معجزاتى آورد كه عقلها را مغلوب و فهمها را ناتوان و سرگشته نمود. خرد پیشگان براى درك حقیقت آنها در دریاى خروشان اندیشه فرو رفتند و سرگشته و ناكام و تهیدست باز آمدند.
آنگاه كه اندیشمندان و فصیحان و خطیبان دعوتش را به جان پذیرفتند، مردم دیگر، گروه گروه به دینش درآمدند. بام او با نام خداى جل و علا قرین گشت و روزانه پنج بار در اذان و اقامه این فریاد از ماءذنه عبادتگاهها و هر جایى كه دعوت و حجت الهى او بدانجا راه یافته بود در دشت و صحرا و كوه و دریا به هوا خاست ... تا هر ساعت یادش تازه ماند و رسالتش به خموشى نگراید.»

ابن ابى العوجاء گفت : « سخن از محمد (ص) بگذار و بگذر كه عقل من درباره او سرگشته و اندیشه ام در كار او گمراه و بسته است . درباره راز و ریشه كار او سخن بگو كه مردم بدان سبب آن را مى پویند.»
آنگاه بگونه اى به آغاز پدید آمدن اشیا پرداخت ، هیچ پردازش ، تدبیر و تقدیرى نبوده و آفرینش ، صانع و تدبیرگرى ندارد، بلكه همه چیز خود به خود و بدون تدبیر مدبرى پدید آمده و دنیا همیشه چنین بوده و چنین خواهد بود.

مفضل مى گوید: (با شنیدن این سخنان ناروا) چنان به خشم و غضب آمدم كه عنان از كفم بیرون رفت و (خطاب به او) گفتم :

« اى دشمن خدا! در دین خدایت الحاد مى ورزى و خداوندى را كه به نیكوترین صورت و كاملترین آفرینش پدید آورد و تو را بدین جا رسانیده ، انكار مى كنى ؟! اگر در درون خویش نیك اندیشه كنى و حس ‍ لطیف تو در خطا نیفتد، هر آینه براهین ربوبیت و آثار صنعت صانع را در وجودت نهفته و نشانه ها و دلایل او جل و علا را در آفرینشت روشن مى یابى .»



ابن ابو العوجاء (پس از شنیدن آهنگ تند سخنان مفضل ) گفت :

« اى مرد! اگر از متكلمانى ، با تو سخن مى گوییم ، در صورتى كه (بر ما چیره شدى و) حق را نزد تو یافتیم ، از تو پیروى خواهیم كرد. اما اگر از اینان نیستى هیچ سخن مگوى . اگر از یاران و اصحاب (امام ) جعفر صادق (ع ) هستى ، بدان كه او با ما اینگونه سخن نمى گوید و همانند تو با ما مجادله نمى كند. او بیش از آنچه تو از ما شنیدى از ما شنیده ، اما هیچ گاه سخن را با فحش و تعدى آلوده ننموده است . او همواره در سخنان خود شكیبا، باوقار، اندیشه گر و استوار بوده و هیچ زمانى به ستوه نمى آمد و خلقش تنگ نمى گشت و برنمى آشفت . ابتدا نیك به سخنان ما گوش فرا مى دهد، مى كوشد كه دلیل ما را بدرستى دریابد. ما نیز همه چیز خود را به میان مى آوریم . هنگامى كه (سخنان ما تمام مى شود و ) مى پنداریم او را محكوم كردیم (  و بر او چیره شدیم  )، ناگاه با سخنى كوتاه و اندك ( بر ما غالب مى آید )، دلیلمان را مى شكند  ،عذرمان را مى برد و ما را تسلیم دلیل خود مى كند ، به گونه اى كه هیچ پاسخى در جواب به دلایلش نمى یابیم . حال اگر از یاران اویى تو نیز با ما چون او سخن بگو. »

مفضل که بود؟

دانلود کتاب توحید مفضل



نوع مطلب : داستان، نشانه ها، 
برچسب ها : ابن ابی العوجا، توحید، امام صادق، مفضل، توحید مفضل،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


روزی ابراهیم ادهم غلامی خرید، از او پرسید:نامت چیست؟
گفت:هرچه مرا خوانی!
سوال کرد:چه می خوری؟
گفت:هرچه تو مرا خورانی!
گفت:چه پوشی؟
جواب داد:هرچه تو مرا پوشانی!
پرسید:چه کار کنی؟
گفت:هرآنچه فرمائی!
سوال کرد:چه خواهی؟
گفت:بنده را با خواستن چه کار؟!
نا گهان ابراهیم با خود گفت:ای مسکین تو در همه عمر خدای تعالی را چنین بنده بوده ای؟!


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی