بــــــرگ مـــعــرفـــــت
برگ درختان سبز در نظر هوشیار --- هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
درباره وبلاگ


خدایا مرا این عزّت بس است كه بنده تو باشم،
و برایم این افتخار كافى است كه تو پروردگار من باشى،
تو آنچنانى‏ كه من دوست دارم،
مرا هم, چنان كن كه خود دوست دارى.

مدیر وبلاگ : علیرضا سرداری
مطالب اخیر

   رابطه پدر هابا بچه ها

فرآیند رشد و تکامل کودکان تحت تأثیر کارکردهای مختلفی قرار دارد. ارتباط پدر و فرزند سهم به‌سزایی در این‌خصوص دارد.
فرزندان خانواده با دلسوزی و رفاقت والدین خود آرام می‌گیرند و شادی بر لبانشان نقش می‌بندد اما لذت از زندگی هنگامی بیشتر می‌شود که پدر با وجود کمبود وقت و حضور کمرنگ‌تر در خانواده، از شیوه ارتباطی مؤثر و مثبتی برخوردار باشد.
الگوپذیری از والدین یکی از خصوصیات فرزندان است. به همین دلیل والدین باید ناگزیر بر رفتار خود کنترل بیشتری داشته و
با آگاهی رفتار کنند زیرا فرزندان خانواده نه تنها از نقش آنان تقلید می‌کنند بلکه همواره تحت تأثیر رفتار والدین خود قرار گرفته و دچار تغییر روحیه می‌شوند.
جمله « نخست پدر باشید و سپس دوستی همراه » یکی از مهم‌ترین اندیشه‌های روانشناسان است که همواره بر آن تأکید شده است. به اعتقاد بسیاری از روانشناسان ارتباط میان فرزند با پدر نقش به‌سزایی در رشد جسمانی و روانی آنان دارد به همین دلیل صرف وقت و کیفیت مکالمات رد و بدل شده بین این دو نفر، با نتایج مثبتی در تربیت فرزندان همراه است.
کودکان و نوجوانان همواره اخلاق و ویژگی‌های رفتاری والدین خود را مقایسه می‌کنند و در جمع آن را قضاوت و نتیجه‌گیری می‌کنند بنابراین یکی از توصیه‌های روانشناسان به پدران آن است که همواره خود باشند و از خود، رفتاری متفاوت با خانه در جمع نشان ندهند.
برخی پدرها هنگامی که در میهمانی، محل کار یا جمعی دوستانه قرار می‌گیرند، فردی کاملاً متفاوت می‌شوند و اخلاق و رفتارهایی کاملاً مثبت پیدا می‌کنند اما این مسئله موجب سلب اعتماد شده و بین فرزند و والدین فاصله می‌اندازد.
پدرها لازم است همانگونه که به فرزند خود در جمع دوستانش احترام می‌گذارند و شاید با جملاتی محبت‌آمیز برای فرزند خود در مقابل اطرافیان ارزش قائل می‌شوند، در جمع خانوادگی نیز فرزندان خود را محترم بشمارند و با آنها به نرمی و مهربانی صحبت
کنند.
احترام به فرزند در خانواده،

 برقراری ارتباط دوستانه و سرشار از ملایمت، کمک به حل مشکلات با صبر و شکیبایی و درک فرزندان از سوی پدر تأثیر به‌سزایی در فرآیند رشد و نمو آنان دارد و حتی به رشد هوش اجتماعی آنان کمک می‌کند.
این در حالی است که بی‌احترامی به کودکان بخصوص در جمع دوستان، اعتمادبه‌نفس فرزندان را سلب کرده و بسیاری از توانایی‌های او را محدود می‌کند.

 

منبع:همه چیز درموردکودکان



نوع مطلب : خانواده، 
برچسب ها : پدر، رابطه، تربیت، فرزند، بچه ها، الگو پذیری، رشد جسمانی، رشد روانی، رفتار، والدین، احترام، ارتباط، اعتماد به نفس،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 26 فروردین 1391

به نام خدا

بچه ها سلام

یکی بود یکی نبود .امام حسین (ع) که امام سو م ماست در شهر مدینه زندگی می کردند.امام حسین (ع) همیشه مردم را به کارهای خوب دعوت می کردند وبه مردم می گفتند :از آدمهایی که کارهای زشت می کنند وبه مردم ظلم می کرنند همیشه دوری کنید .به خاطر همین حرفها یزید که خلیفه بود وبه مردم ظلم می کرد وهمیشه کارهای زشت انجام می داد با امام حسین دشمنی می کرد.

یک روز از کوفه نامه های زیادی برای امام حسین(ع) رسید.نامه هایی که مردم آنجا از امام حسین (ع) دعوت کرده بودند که آنجا برود تا مردم از او یاری کنند.بری همین امام حسین (ع) به سمت آنها حرکت کرد.ولی وقتی به سرزمینی نزدیکی کوفه که اسمش کربلا بود رسید ، دیدند به جای اینکه مردم به استقبالشان بروند سربازان دشمن به سمت آنها آمده اند تا با آنها بجنگند.امام حسین (ع) ویارانشان چند روزی آنجا بودند ودشمن هم آب را بر روی آنها قطع کرده بود .وهمه تشنه بودند.

 

ویک شب امام حسین (ع) به یارنشان گفتند که دشمن با من کار دارند شما می توانید بروید.ولی همه یارانش گفتند ما با تو هستیم .

 

روز بعد که روز عاشورا هست جنگ شد .وامام حسین (ع) ویارانشان بادشمن جنگیدند وبه شهادت رسدند ودشمن هم بی رحمانه سر امام حسین (ع) را از تنشان جدا کرد .

 

بچه ها:

 

برای همین ما هر سال روزعاشورا توی هیئتها یمی رویم وبرای امام حسین (ع) عزاداری می کنیم وسینه می زنیم وگریه می کنیم…پس یادتون نره روید وتوی عزاداریها شرکت کنید تا امام حسین (ع) هم همیشه از خدا برای شما خوبی طلب کند.

منبع :سایت باشگاه کودکان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : عاشورا، امام حسین، ظلم، کوفه، کربلا، عزاداری،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 26 فروردین 1391

به نام خدا

در زمان پیامبری حضرت داوود (ع) باغبانی به نام شمعیل ، باغ زیبا و پرباری داشت و بخاطر این نعمت خدا را سپاس میگفت .

در همان حوالی چوپان جوانی هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام باز گرداندن از

حضرت سلیمان

صحرا از کنار باغ شمعیل عبور میداد . یک روز گله گوسفندان سرمد از بوی خوش برگهای درخت مو از خود بیخود شده و به سمت باغ حرکت کردند و سرمد هر چقدر تلاش کرد نتوانست مانع خراب کاریهای آنها شود . بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعیل به ویرانه ای تبدیل شد و او با عصبانیت از سرمد خواست که برای برقراری عدالت بین شان به نزد داوود نبی بروند . وقتی داوود می اندیشید تا راه حلی برای این مسئله بیابد فرشته وحی بر او فرود آمد و گفت : بهتر است به این بهانه پسرانت را محک بزنی هر کدام از پسرانت که بتواند عادلانه ترین راه را پیشنهاد کند ، جانشین تو خواهد شد بعد از گذشت چند روز یکی از پسران حضرت داوود (ع) که سلیمان نام داشت راه حل مشکل را پیدا کرده و به نزد پدر آمد و پاسخ آن این بود که سرمد باید گوسفندانش را تا زمانی که باغ دوباره میوه بدهد در اختیار شمعیل بگذارد تا در این مدت او ، از شیر و پشم آنها استفاده کند و وقتی که باغ دوباره محصول داد گوسفندان را به صاحبش سرمد باز گرداند . بعد از این جریان فرشته وحی نازل شد و گفت: ای داوود ، خداوند با شنیدن قضاوت عادلانه سلیمان ، او را به جانشینی تو برگزید. داوود ( ع ) هم این مطلب را به همه گفت و از آنها خواست که پس از وی از سلیمان اطاعت کنند. سلیمان مدتها به فکر فرو می رفت و دوباره این وظیفه و رسالت فکر می کرد و می دانست که مسوولیت سنگینی بر دوش او نهاده شده است . روزی کنار دریا قدم می زد و از خدا می خواست که آنقدر به او نیرو دهد که به راحتی بتواند انسانها را به خدا پرستی و عدالت دعوت کند . در همین لحظه بود که ماهی عجیب سرش را از آب بیرون آورد و یک قطعه درخشان به سلیمان داد . سلیمان با تعجب نگاه می کرد این جسم درخشان انگشتری با نگین گرانبها و پرارزش بود ، وقتی آن را به دست کرد فرشته ای به او گفت : « تو فرشته خدا هستی » از آن به بعد سلیمان گفتگوی تمام موجودات را می شنید و می فهمید و همچنین صدای باد را هم می شنید که به او می گفت : ای پیامبر خدا من فرمانبردار تو هستم و هر کجای این دنیا که اراده کنی تو را خواهم برد . موجودات نامرئی دنیا که تا آن روز هیچ چشمی آنها را ندیده بود یکی پس از دیگری پیش چشمان حیرت زده سلیمان ظاهر می شدند و در مقابلش تعظیم می نمودند ، در همین زمان بود که سلیمان بر روی زمین نشست به سجده رفت و از خدا خواهش کرد که او را راهنمایی کند که از نعمت های بی نظیرش چگونه برای سعادت انسانها بهره ببرد . وقتی سر از خاک بر می داشت به باد فرمان داد تا تختش را به میدان بزرگ شهر آورده و بر زمین گذارد . مردم با دیدن سلیمان جوان و ابهتی که پیدا کرده بود شگفت زده شده بودند . سلیمان لب به سخن گشود و گفت : من از طرف خدا برای راهنمایی شما برگزیده شده ام و ماموریت دارم همه مردم جهان را به پرستش خدای یکتا و اطاعت از فرمانهایش دعوت کنم. یک روز کنار ساحل مورچه ای را دید که دانه گندمی را به دهان گرفته و به سوی دریا می رود سلیمان با نگاهش او را تعقیب کرد ، در همین لحظه قورباغه ای از آب بیرون آمد و دهانش را باز کرد و مورچه داخل دهان او رفت . قورباغه زیر آب رفت و پس از مدتی برگشت، دهانش را باز کرد و همان مورچه از دهانش بیرون آمد . سلیمان دستش را مقابل مورچه گرفت و مورچه بر کف دست او ایستاد سلیمان از مورچه پرسید : دانه گندم را کجا بردی؟ مورچه پاسخ داد در اعماق این دریا صخره ای است که یک شکاف کوچک درون آن وجود دارد داخل آن شکاف ، کرم نابینایی است که نمی تواند غذایش را بدست بیاورد من از طرف خدا ماموریت دارم که غذای او را ببرم ، قورباغه هم ماموریت دارد تا مرا جا بجا کند آن کرم مرا نمی بیند ولی هر بار که برایش غذا می برم ، می گوید : خدایا از این که مرا فراموش نکرده ای تو را شکر می کنم . سلیمان از شنیدن این ماجرا به اندیشه ای عمیق فرو رفت. روزی سلیمان به لشکریانش دستور داد تا آماده شوند و همگی با هم به همراه سلیمان به زیارت خانه خدا بروند . در مسیر حرکت شان به طائف رسیدند که معروف به سرزمین مورچگان بود پادشاه مورچه ها به آنها دستور داد تا به لانه های خود در زیر زمین بروند . وقتی سلیمان به نزدیکی پادشاه مورچه ها رسید با مهربانی از او پرسید ؛ آیا نمی دانی که پیامبران بر آفریده های او ظلم نمی کنند؟ متعجم از این که دستور دادی آنها پنهان شوند. پادشاه مورچه ها گفت : این کار را به دلیل آن انجام دادم که شاید تو و سپاهت ناخواسته آنها را لگدمال کنید و نیز آنها با دیدن نعمت های خدادادی و شکوه فراوان آن در شما نعمت هایی را که خدا به خودشان عطا کرده فراموش کنند. سلیمان از پادشاه مورچه ها خداحافظی کرد و رفت. در مسیر مکه احساس کرد هدهد پیک مخصوص خود را نمی بیند لحظاتی بعد هدهد را دید که بازگشته است. هدهد گفت : من در همین حوالی مشغول پرواز بودم که به سرزمین سبا رسیدم حاکم آن سرزمین زنی به نام بلقیس است و آنچه که مرا خیلی عذاب میدهد این است که مردم سرزمین سبا خورشید را می پرستند و در برابرش سجده می کنند. سلیمان نامه ای برای ملکه سبا نوشت و آنرا به هدهد سپرد تا برایش ببرد و از او خواست در همان نزدیکی پنهان شود و ببیند که بعد از خواندن نامه چه می کند . ملکه سبا نامه را چندین بار خواند و با تعجب به وزیرانش می گفت ؛ این نامه از طرف سلیمان است او این نامه را با نام خدا شروع کرده و از من خواسته است که تسلیم او بشوم و به خدای یکتا ایمان بیاورم ،سپس از وزیرانش خواست که او را یاری کنند . وزیران گفتند ما نیروی جنگی زیادی داریم و آمادگی لازم برای مقابله با سلیمان را داریم . بلقیس گفت : همیشه جنگ چاره ساز نیست من باید سلیمان را امتحان کنم اگر از پادشاهان باشد به هر قیمتی تاج و تخت و پول می خواهد و اگر پیامبر خدا باشد به دنیا علاقه ای ندارد و فقط به مردم نیکی می کند . سپس دستور داد که هدایای فراوانی برای سلیمان بفرستند وقتی هدایا را برای سلیمان بردند به شدت عصبانی شد و گفت : من پیامبر خدا هستم چرا شما فکر کردید که من دنیا دوست هستم و از دیدن هدیه ها خوشحال می شوم ، خداوند بیشتر و بهتر از اینها را به من بخشیده است سپس هدایا را پس فرستاد . سلیمان بعد از رفتن فرستادگان بلقیس گفت : این زن خیلی داناست باید بیشتر در مورد او تحقیق کنیم کدام یک از شما قبل از رسیدن او به اینجا می توانید تخت عظیم او را نزد من بیاورید. یکی از جنیان که کارهای خارق العاده می کرد با خواندن اسم اعظم خداوند تخت بلقیس را در آنجا حاضر کرد . سلیمان دستور داد تا تغییراتی در این تخت عظیم بوجود بیاورند و ببینند که آیا بلقیس تخت خود را خواهد شناخت یا نه ؟ بعد از مدتی ملکه سبا با همراهانش از راه رسیدند بلقیس تخت خود را شناخت و از زیبایی عجیب و شگفت آوری که در آن به وجود آورده بودند خیلی خوشحال شد و تعریف کرد . بلقیس بعد از مشاهده و درک خوبیهای سلیمان و یارانش به خدا ایمان آورد و از گذشته اش توبه کرد . بعد از مدتی سلیمان به او پیشنهاد ازدواج داد ، پس از ازدواج به اتفاق هم برای زیارت خانه کعبه رفتند در راه بازگشت از شام هنگامیکه از فلسطین می گذشتند کمی برای استراحت توقف کردند همانجا فرشته وحی نازل شد و گفت : ای سلیمان این جا مقدس است و فرشتگان و پیامبران در این جا نازل می شوند پس مسجدی با شکوه برای عبادت خدا بساز . سلیمان به همراه جنیان به محل رفته و دستور داد که مسجد با شکوهی در آنجا بسازند و نیز دستور داد برج بلندی هم در کنار آن مسجد برایش بنا کنند تا از آنجا به کار معماران نظارت داشته باشد. با آن که کار ساختمان تمام نشده بود ولیکن بنای محراب تمام شده بود . روزی از روزها درختی را دید و از او پرسید اسم تو چیست و برای چه کاری آمده ای ؟ درخت گفت : اسم من ویرانی است برای این آمده ام که تو از چوب من برای تکیه خودت عصایی تهیه کنی سلیمان دانست که زمان مرگش فرا رسیده است ولی سعی کرد که با همان عصا طوری ایستاده تکیه کند که معماران با دیدن او فکر کنند که زنده است و دلگرم باشند و کار خود را انجام بدهند. وقتی فرشته مرگ به سراغش آمد او گفت: من مدت زیادی در این جا زندگی کرده ام ولی اکنون که دنیا را ترک می کنم فکر می کنم چند روزی بیشتر در آن نبوده ام فرشته مرگ لبخندی زد و گفت : این حرفی است که من تا حالا زیاد شنیده ام جسم بی جان سلیمان یکسال همان طور که به عصا تکیه کرده بود ایستاد باقی مانده و افرادش بر این گمان که زنده است و آنها را می بیند حسابی کار می کردند تا کار مسجد الاقصی هم پایان رسید . سپس خدا موریانه ها را فرستاد تا عصای سلیمان را بجوند و این کار انجام شد ، پیکر سلیمان به زمین افتاد و همه دانستند سلیمان نبی از دنیا رفته است .

 
منبع: سایت باشگاه کودکان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، سلیمان، هدهد، ویرانی، موریانه، عصا، بلقیس،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 26 فروردین 1391

به نام خدا

پیامبری بود به نام ادریس نام اصلی او «اخنوخ» بود

اما چون او همیشه در حال مطالعه بود به او «ادریس» لقب دادند یعنی کسی که همیشه در حال
خواندن و درس دادن است . در زمان ادریس هنوز مدت زیادی از زندگی بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادریس برای اولین بار به آدم ها یاد داد که چگونه نخ بریسند و پارچه ببافند . چطور کلمه بنویسند و حساب کنند و خانه بسازند . چیزهایی که ادریس یاد داد، باعث شد که زندگی مردم راحت تر شود به همین دلیل همه او را دوست داشتند و از او راهنمایی می گرفتند . تا اینکه اتفاقی افتاد .

در زمان ادریس پادشاهی ظالم زندگی می کرد . او یک روز هوس کرد تا با سربازهایش به تفریح برود . به باغی رسید و دستور داد تا صاحب باغ را پیش او ببرند . صاحب باغ مردی با ایمان و پیرو ادریس بود . پیش او رفت . شاه به او گفت : باغ زیبایی داری!! «او گفت همه ی این زیبایی ها از خداست» شاه گفت: این باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمی توانم چون با این باغ زندگی ام را می گذرانم . شاه با ناراحتی از آنجا رفت . وقتی به کاخش رسید به وزیرش گفت: دیدی چه اتفاقی افتاد؟
همسر شاه آنجا بود گفت: شاهی که نتواند باغی را بگیرد به درد نمی خورد .
شاه گفت: او پیرو ادریس است و مردم او را دوست دارند .
همسرش گفت: باید او را به بهانه ای می کشتی
شاه گفت: چگونه؟
زنش گفت: «عده ای را جمع کن تا گواهی بدهند که این مرد علیه شاه حرفی زده و به این بهانه او را بکش» شاه هم این کار را کرد . مرد را کشت و باغش را صاحب شد . ازین اتفاق ادریس پیامبر و مردم شهر خیلی ناراحت شدند . خداوند به ادریس وحی کرد که: ای پیامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد . ادریس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسیدی که آن مرد را کشتی؟
شاه گفت: از هیچ کس نمی ترسم و ادریس را از کاخ بیرون کرد .
همسرش گفت: چرا او را گردن نزدی؟ تو چطور پادشاهی هستی؟ باید ادریس را می کشتی ! پادشاه مأمورانش را به دنبال ادریس فرستاد . خبر به پیامبر رسید ادریس و یارانش در غاری پنهان شدند . از قضا، همان شب یکی از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را کشت . این اتفاق باعث شد که ایمان مردم به ادریس بیشتر شود چون فهمیدند که خدای ادریس به کمک او آمد و شاه ظالم را از بین برد .

 


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، ادریس پیامبر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

به نام خدا

یک روز حضرت محمد (ص) پرسیدند: بلال کجاست؟
خدمتکار مسجد به این طرف و آن طرف نگاه کرد.از بلال خبری نبود.

یک جوان گفت: شاید مریض شده!

صف ها کم کم از آدم های نمازگزار پر میشد. وقت نماز که میشد، بلال فوری به مسجد می آمد.بعد به بالای پشت بام میرفت و با صدای زیبایش اذان میگفت. -الله اکبر همه ی نگاه ها به در مسجد بود.هرکس که می آمد ، مردم نگاهش میکردند.

فکر میکردند بلاال آمده ، اما از او خبری نبود . بالاخره پسرکی توی مسجد دوید و داد زد : بلال دارد می آید! پیامبر آرام شد. همه نگاه کردند به در مسجد. یعنی بلال چرا دیر کرده یود؟! بلال نفس نفس زنان وارد مسجد شد. یلام کرد و جلوی حضرت محمد (ص) ایستاد . حضرت با خوشرویی پرسیدند: چرا دیر کردی بلال؟ بلال گفت: سر راه که داشتم به مسجد می آمدم گفتم خدمت حضرت زهرا (س) بروم.
وقتی به خانه اش رفتم او داشت گندم آرد میکرد.پسر دلبندش حسن در کنارش روی زمین بود و گریه میکرد. من گفتم : ای فاطمه ،‌کدام پیشنهاد را قبول میکنی. من حسن را نگه دارم و شما گندم ها را آرد کنید یا شما حسن را نگه دارید و من گندمها را آرد کنم؟
حضرت زهرا (س) که خسته بود جواب داد: من برای فرزندم مهربان تر هستم. تو آن گندم ها را آرد کن! من مشغول کمک کردن شدم. به همین خاطر آمدنم دیر شد.
حضرت محمد (ص) با یک دنیا مهربانی گفت : ای بلال ، تو به فاطمه (س) خدمت کردی . امیدوارم که خداوند به تو رحمت و مهربانی کند. بلال با گریه شوق بالای پشت بام رفت . گنجشکها وقتی صدای ” الله اکبر ” بلال را شنیدند ،‌دسته جمعی لب بام مسجد نشستند و به او نگاه کردند.

منبع: سایت باشگاه کودک


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : بلال، حضرت فاطمه،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 26 فروردین 1391
  • امام حسین علیه السلام:
  • «اَلخُلقُ الحَسَنُ عِبادَةٌ»

  • خوش اخلاقى عبادت است.

  • كنزالعمال، ج13، ص151، ح36472


  • نوع مطلب : اخلاق، روایات، 
    برچسب ها : خوش اخلاقی، عبادت،
    لینک های مرتبط :
    نظرات ()
    جمعه 25 فروردین 1391
  • سوره مبارکه قلم
  • آیه شریفه 4
  • وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ

  • معنای آیه:

    ( ای پیامبر) براستی که تو دارای اخلاقی بسیار نیکو هستی.

  • پیام آیه:

    ما افتخار داریم که پیرو پیامبری هستیم که خداوند اخلاق او را می ستاید، و باید تلاش کنیم خودمان را به آن الگو نزدیک سازیم. امانت، راستگوئی، مهربانی، گذشت و تواضع نمونه ای از صفات آن حضرت بود.



  • نوع مطلب :
    برچسب ها : خوش اخلاقی، پیامبر، صفات پیامبر،
    لینک های مرتبط :
    نظرات ()


    ( کل صفحات : 17 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    امکانات جانبی
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات