تبلیغات
بــــــرگ مـــعــرفـــــت - به نظر شما این مرد واقعا نابیناست؟!!
 
بــــــرگ مـــعــرفـــــت
برگ درختان سبز در نظر هوشیار --- هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
درباره وبلاگ


خدایا مرا این عزّت بس است كه بنده تو باشم،
و برایم این افتخار كافى است كه تو پروردگار من باشى،
تو آنچنانى‏ كه من دوست دارم،
مرا هم, چنان كن كه خود دوست دارى.

مدیر وبلاگ : علیرضا سرداری
مطالب اخیر

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می ‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می ‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد.

پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایق های تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت. روزها و هفته‏ ها سپری شد.

تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.

مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود

نوع مطلب : کشکول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 25 شهریور 1396 05:39 ق.ظ
I was very happy to discover this site. I want to to thank you for
your time due to this wonderful read!! I definitely
appreciated every bit of it and I have you bookmarked to check out new information on your web site.
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:21 ب.ظ
There is certainly a lot to know about this issue.
I love all of the points you've made.
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:00 ب.ظ
Hi there, I enjoy reading through your post. I like to write a little comment to support you.
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:31 ق.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd definitely
donate to this excellent blog! I suppose for now i'll settle for bookmarking
and adding your RSS feed to my Google account.
I look forward to brand new updates and will share this website with
my Facebook group. Chat soon!
سه شنبه 19 دی 1391 04:37 ب.ظ
انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ می رود

دست دلم می لرزد

اما به خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد ;

دلم می خواهد همیشه بگوید :

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور.....
علیرضا سرداریدر اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی